♥ دست نوشته های دختر کرد ♥

درد تنهایی , درد بی کسی , خاطرات تلخ و شیرین

روزانه اي ديگر

سلام بچه هااا خووووبین ؟؟؟

شنگولین ؟؟؟ 

خوش میگذره ؟؟

من 10 روز دیگه امتجان وروردی ماستر دارم و خدار رو شکر تا الانم هنوز خودمو آماده نکردم و جالب اینکه توقع دارم قبول هم بشم sorrow emoticon

اصلا نمی دونم چرا این ظوری شد یهو محمد پیشنهادشو داد منم الان یه ور درگیر محمدم یه ور درگیر فوق ولی محمد میگه درسات مهم تره این قضیه رو برای بعد موکول می کنیم 

چجوری میشه عاشق یکی شد که به چشم عشق بهش نگاه نکردی ؟؟؟ دو سال تمام باهاش دوست بودی دوست 24 ساعته هر وقت ناراحت بود به تو گفت هر وقت ناراحت بودی بهش گفتی گزارش کامل روزانتو داره کجا میری چیکار میکنی تو همه شرایط سختت باهات بود دلت گرفته بود از لحن صدات می فهمید ناراحت بودی ناراحت میشد  رفیق بوووود رفیق .... نه عشق !!! ولی حالا می خواد عشق بشه ؟؟!!!

محمد میگه دو سال که خانواده هامونم می دونن قبول هم داشتن دیگ مشکلت چیه ....

منم نمی دونم چی می خوام

با خواهرم در میون گذاشتم باهاش حرف بزنم .... انگار نه انگار .... سحرم که الان درگیره بهم گفت وقتمو برات خالی میکنم با هم درموردش حرف بزنیم .... سارا هم که بعد فوت مادرش کارای خونه افتاده رو دوشش خیلی می خواد برام وقت بزاره نمی شه ... فقط یه شیرین نظرشو داد که بعد کلی صحبت و قانع کردنم گفت که  از نظر اون مثبته

من و محمد بعضی اختلافاتو داریم خودش میگه به هم میرسیم بعد حل میکنیم من میگم اول حل کنیم بعد به هم برسیم 

خیلی درگیرم خیلییییییییی

قبل این خیلی راحت تر بودم خاستگار میومد زود رد میکردم اصلاا استرس نداشتم

توی این دو سال هیچ فکر نمی کردم محمد هم چین پیشنهادی تو عمرش بهم بده 

بگذریم ......!!!!!

بابام ازم خواست براش فیس بوک درست کنم ....

براش درست کردم توی گوشیشم باز کردم پیجایی رو که میخواست ادد کردم 

یکی از این پیجا یه موضوع دینی مذهبی گذاشته بود بعد بابام دید هی میگه این چیه من از این چیزا خوشم نمیاد بیا برام پاک کن من هم چین مطلبی تو صفحه ام ننوشته ام میگم باابایی عزیزم اینو ادمین صفحه نوشته میگه به ادمین بگو اینا رو‌ واسه من ننویسه خوشم نمیاد  حالا بیا و بفهون عجب مکافاتی گیر کردیم 

درگیرم درگیر پ.ن : عادت داشتم هر مشکلی واسم پیش میومد رو به تو می گفتم ... حالا مشکلی که در رابطه با تو دارم رو به کی بگم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 13:54  توسط تریوا  | 

از یه جاایی به بعد

از یه جاایی به بعد صبر آدم تموم میشه 

از یه جایی به بعد چیزی به اسم طلوع وجود نداره ... غروبه و بس

دقیقا این روزا آدم دیگه گریه نمی کنه بغضش نمی ترکه بابت همه چیز سرد میشه 

مهم نیست 

اصلا انگار همه اینا مهم تیست 

حکمت خدا مهم تره 

یعنی خدا قبول داره این هم عذاب رو ؟؟؛؛؛

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 11:23  توسط تریوا  | 

وقتى دوست دارم مجهول بنويسم

امروز نوشته هامو براي دل خودم مي نويسم

 

قرار شد هم دیگه رو ببینیم که با هم آشنا شیم

توی یه کافه شاپ 

دو دل بودم که برم یا نرم

آخرش با کلی کلنجار رفتن با خودم قبول کردم که برم 

طبق ساعت مقرر رسیدم اونجا 

هر چند دوست نداشتم من منتظر باشم و‌اون بیاد ولی خوب پیش اومد دیگه

یه ساعت با هم بودیم 

واسه بار اول هم دیگرو دیدن و با هم آشنا شدن خوب بود

ولی نمی دونم چرا معذب بود 

البته اینو از رفتارش دیدم

خیلی نقاط مشترک داشتیم از معدود اشخاصیه که از شخصیتش خوشم اومد نه شکل و قیافه اش ... از فرهنگ و طرز صحبت کردنش خوشم اومد

خیلی دوست دارم بیشتر آشنا شیم ... نمی دونم آین اولین و آخرین بار بود که هم دیگرو‌ دیدیم یا ادامه داره

خیلی جنتلمن بود .... 

برگشتم خونه دلم خیلی گرفت ...  

نمی دونم چرا ... پر از استرس بودم 

من هر وقت دلم میگیره با محمد حرف میزنم .‌. بهترین دوستمه خیلی بهم آرامش میده

بهش اس دادم حالم بده دلم گرفته دارم گریه میکنم ... بهم زنگید جواب ندادم .. گوشی رو خاموش کردم خوابیدم ... محمدی که همه چی رو بهش میگم و کمکم میکنه نتونست کاری کنه جرات نداشتم بهش بگم 

امروز صبح با اینکه سردرد‌شدیدی داشتم واسه تغییر روحیه ام رفتم پیکنیک که شاید بهتر شم که خدا رو شکر‌ نشدم

محمد صبح بهم زنگ زد دلخور بود که جوابشو ندادم ... بهش گفتم حالم خوبه نگران نباشه ‌‌.. بهم گفت من این صدا رو میشناسم به من نمی تونی دروغ بگی می دونم چیزیت هست ... نتونستم چیزی بگم بغض کرده بودم ... حرف رو عوض کردم ... محمد تنها کسی که حالتم رو از طرز اس و صدام تشخیص میده ... بعدش  بهم اس داد قول بده ناراحت نشی و بهت خوش بگذره ... اس دادم مرسی سعی میکنم ... گفت من این چیزا حالیم نمی شه ناراحت باشی ناراحت میشم ...

دوباره اس داد پیشت بودم نمیذاشتم این طوری بمونی ازدلت در میاوردم ... واقعااا کاش بود یا نبود ؟؟!!! .... بهش اس دادم مرسی تو‌کم نمی زاری ..... بهم اس داد چرا ناراحتی تقصیر کیه این طوری دلت گرفته ؟؟ ... اس دادم تقصیر دشمن ... اس داد اگه دشمن نبود الان پیشت بودم این روزا که اینجام کمتر باهاتم و کمتر گزارشاتتو دارم تو هم دلت میگیره ببخش که نیستم دارم کم میزارم امشب بهت میزنگم

من و محمد دو دوست خیلی به هم نزدیکیم تو دوستیمون دختر و پسر نیست فقط دو تا رفیق همین ... 

ای رفیق .... دل رفیقت کلی تنگه .... تو دل رفیقت کلی حرف ناگفته اس 

تا الانم هیچ‌تغییری تو‌روحیه ام نشده نمی دونم چرااا ... 

آخربن جمله ای که دوست دارم بنویسم حرف دل امشبمه ...... خیلی سخته عاشق مردونگیه یه مرد باشی که مردت نیست 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 22:27  توسط تریوا  | 

برگشت

بعضی موقع ها آدم مجبوره یه جاایی رو ترک کنه

منم یه مدت اینجا رو ترک کردم حسش نبود خيلي نبوووود

دوست هم نداشتم اینجارو‌ پاک کنم برام پر از خاطره اس 

برمیگردم‌و‌ دوباره می نویسم 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 13:11  توسط تریوا  | 

هم چنان ناراحت

  امشب از اون شباست که دلم گرفته .... بد جور ... می خوام گریه کنم 

واسه دوستم سارا یه مشکلی پیش اومده ...  بهش گفتم اگه بهم میگفتی نمی ذاشتم این مشکلات به وجود بیاد 

تو پست بعدی واستون می نویسم الان با گوشی آپ کردم حوصله نوشتن با کیبورد گوشی رو ندارم  امکان درج شکلک هم که نیس :(  

الان دقیقا به کسی احتیاج دارم که سرزده سراغمو بگیره .... کسی که انتظارشو ندارم ... مثل اونکه چند ماه پیش سراغمو گرفت :( 

 بعضی مواقع حرفایی ته دلم تلنبار میشه که اگه بگم کفر گفتم پس خدایا بزار همون جوری ته دل بمونه :( 

پ.ن : احساس میکنم وجود ندارم :( بود و نبودم یکیه اصلا مهم نیست ... احساس تنهایی میکنم به هیج وجه مهم نیست .... احساس میکنم از خدا دور شدم ...  و باز هم افسزدگی 

 خدایااااااااا ......ممنونم ...  >_< 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت 23:55  توسط تریوا  | 

خط خطی نویس !!!

1- تو شرکت کاری نیست اون وقت من میام اینجا و فقط آپ می کنم

از این ور همه همه نگاه هاشون به منه .... آخه کار نیست ... تعجب از اینه که  صدای کیبورد واسه چیه

آقای م همکار که دست بردار نیست جلوی مدیرمون لوم داده گفته اگه سایت فیس بوک بسته شه بعضی ها بیکار میشن ....

ای تو روحت ....

بچه ها من این ای تو روحت رو خیلی  تو حرفام به کار می برم  .. بابام رو این تکیه کلاما حساسه ...

خوبه بابام یه شهر دیگه اس و هر چند ماه یه بار میاد اینجا 

و الا الان تا این حد پیشرفت نمی کردم تو تکیه کلام های این چنینی

آخه این بابام دوس داره همیشه ظریف و با نزاکت و با ادب صحبت کنیم 

یه چند تا تکیه کلامای عربی قلمبه هاشو دارم با دوستام حرف میزنم ... 

بابام این طوری نگام میکنه.... یعنی ممنوع !!!


............................................................................................................................................


2- راستی یه چیزی تو رو خدا همتون  جواب بدین 

مدیرمون میگه جمله بندیهای فارسیت شبیه وصاایای امام 

دو صفحه می نویسی دنبال فعلش میگردم نیست ....

 وصایای امام هم همین طوریه به زور ازش سر در میاری 


یه چیز توی دلم بود می خواستم بهش بگم ولی گفتم بده بهش بر میخوره 


ما به جای وصایای امام سال اول حقوق بشر داشتیم سال دوم هم دموکراسی اونا هم یه جوراایی غیر مفهومن ولی خیلی قشنگ و در عین حال مزخرف بودن 

دقیقا قشنگ و مزخرف 

گیج شدین ؟؟؟ نیشخند مهم نیست کل منظور این بود که به  واحدای مهندسی نمیخورد که 

ولي دموكراسي رو بيشتر دوست داشتم .... مفهوم و قابل بیان تر بود


............................................................................................................................................


3- یه عرضی دارم با دوستانی که توی لینک دوستانم نیستن میان و نظر خصوصی میدن که البته توشون یه سری سؤالاته که مثلااا من باید جواب بدم و اسمشونو مینویسن.... بدون آدرس سایت 

آخه جواب منو بدین من کجا بتونم جواب شما رو بنویسم ؟؟؟؟؟!!!!!

اگه میخوای دوباره به سایت سر بزنی و جوابشو بخونی که دیگه معنی نداره خصوصی میدی !!!

درک کنید این چیزارو آخه !!


............................................................................................................................................

پ.ن :  یه تصمیم رو که قبلاا گرفته بودم می خوام به نتیجه اش برسووونم بعدن بهتون میگم 

فعلااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 10:0  توسط تریوا  | 

آپ از شرکت

خیلی بده دیگه ... کاری نباشه انجام بدی :lollipop2-smiley:  

بعد مجبور شی تو شرکت به جای کار کردن یا بیای بلاگفا یا بری فیس بوک یا بری سایت های سرگرمیhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hamwheelsmilf.gif

خوب نمی شه آخه

من کار میخوام 

آدم این طوری حوصله اش بیشتر سر میره 

دیروز دوستم محمد زنگ زد اون قد حرف زدیم .... از پشت گوشی زدیم تو سر و کله هم دیگه 

این پسر دانشگاهش رو 6 ساله تموم کرده این دیگه ترم آخرشه اگه خدا بخواد نیشخند

امروز هم امتحاناش شروع میشه .... دوس داشتم الان به جاش می رفتم دانشگاه امتحان می دادم 

چقده من امتحانا رو دوست دارم !!!:flirtyeyess: 

بحثمون سر این بود که دعوتش کردم بیاد اینجا اخه اینجا من هنوز دوست پیدا نکردم .... حوصله ام سر رفته .... دلم دوستامو میخواد .... خیلی بهم انرژی مثبت میدن خدایی :goldy3:

بهش میگم با بچه های گروه بیاین اینجا 

علی که تو وزارت برق کار میکنه بهونه میاره که بهش مرخصی نمیدن 

اینم گفت برنامه ها رو تنظیم میکنیم و میام :mulftistars:

می دونم اگه بدونن دلم گرفته حتمااااا میاااان 

اینا از اون دوستاایی ان که تا میبینن یکی از دوستاشون ناراحته هر کاری میکنن تا از اون مودش در بیاد  made by Laie

تازه یکی از دخترای گروهمون هم نامزد کرده قراره واسشون یه جشن کوچولو بگیریم اونم میخواد نامزدشو به بچه های گروه معرفی کنه 

یاد پنج شنبه آخر رمضون افتادم با هم رفتیم رستوران چه حالی داد اون شب بعد از رستوران رفتیم مول بعد از اون هم رفتیم بستنی فروشی تازه 11 شب بود که همه پشیمون شدیم گفتیم کاش می رفتیم شهر بازی  بعدش  ساعت 12 و نیم شب مجبور شدم زنگ بزنم پسر همسایه مون بیاد دنبالم آخه خیابونا (به جز اون منطقه ای که توش بودیم ) خیلی خلوت بود 

الان واقعاااا احتیاج دارم دوستام پیشن باشن

قبول دارین بیرون رفتن با دوستا یه چیز دیگه اس 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 8:54  توسط تریوا  | 

به شدت قاطی !!!!

من این روزا دارم نگران خودم می شم 

حس گرمایی و سرمایی بدنم به شدت قاطی کرده 

مثلااا الان  تابستونه هااااا دمای هوا به 35 هم رسیده مردم کفرشون گرفته از گرما 

اما من چی؟؟؟!!!

تا می رسم شرکت همه سبلیتا رو خاموش میکنم 

توی اتاق گرم میشینم 

باور میکنید سردمه ؟؟؟

هیچی دیگه نتیجه گیریم درسته

باید حس گرمایش و سرمایش بدنم رو فرمت کنم  نه ؟؟؟!!!


اصلا من نمی دونم چرااا به مدت 2 ماهه وعده غذایی ناهار رو از وعده های غذاییم حذف کردم ؟؟؟!!

حوصله ام نمیگیره تو شرکت غذا بخورم 

به این دلیله که کلا ناهار حذف شد ... الان فقط تو وعده هام صبحونه و شام رو دارم 

میان وعده ها هم بای بای 

اصلا روزه بگیرم بهتره نه ؟؟؟

ثوابم داره

 در بعضی مواقع آمده ثوابش از رمضان هم بیشتر است  


امروز یه گوشواره کردم گوشم از اون جمجمه استخونیا 

امروز مدیرمون بعد از نگاه خیره انگیز به گشواره ام و بسی قش کردن از خنده میگه دختر این چه گوشواره ایه گوشت کردی ؟؟؟

خوب من دوسش دارم اعتراضیه 


یه موضوع دومی رو ادامه مطلب گذاااشتم راجع به دوستم بخونیدش لطفاااا



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 9:11  توسط تریوا  | 

دردسر

هی من میگم دوقلو بودن بده هی میگن خوبه !!

خوب بده عزیز من بده !!!

پنج شنبه از کارتای چند تا شرکت عکس گرفته بودم که شماره تلفناشون توش بود !!

آقای م همکارم هم یکی یکی از گوشیم شماره ها رو می خوند و من تماس می گرفتم 

تا اینکه رسید به یه  عکس بعد زود ردش کرد

بعد از اینکه کارارم تموم شد گفتم ببینم این عکسه چی بود ردش کرد

وقتی عکسو باز کردم بعلــــــــــــــــــه  

نمی دونید چی دیدیم ؟؟؟؟!!!!تعجب

آبجیم روی تخت دراز کشیده  داره داداشم و می بوسه داداشم هم عکس گرفته

ما هم ماشالله خانوادگی لباسای خونه مون نسبتااااااااااااا راااااحتی 

خوب عزیز من الان این فک کرده این منم و داداشم هم آقای دوس پسر 

آخه این شانسه من دارم ؟؟

برگشتم خونه می گم این چه عکس مسخره ایه با گوشی من گرفتید ؟؟؟!!! ...... داداشم میگه عاااشقال کصاااااااافط این حرفا چیه خواهر برادریم  ...... آخه عزیز من اون چه می دونه خواهر برادر چیه 

اونی که تو عکس بود خواهرم بود من که نبووودم 

ولی اون که نمی دونه ما دوقلوییم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هییییییییییییییییییییی!!!


دوست دختر داداشم چند روزه بهم اس نمیده مامانم دلشوره گرفته میگه نکنه دعواشون شده میگم مامان داره درس میخونه فصل امتحاناته !!! میگه بایدد زنگ بزنی ببینم نکنه پسرم دختره رو ناراحت کرده باشه

آخرش زنگ زدم دختره می بینم بله الان درگیر امتحاناته 

مامانم باور نمی کنه چند روزه به داداشم گیر داده براش کادو یه چیز بخر بهش بدیم زشته 

اون روز گیر داده به من برو براش عروسک خرسی بزرگ بخر خونه مون دعوتش کنیم بهش بدیم !!!

داداشم برگشته میگه خودش خرسه چرا براش خرس بخری  (چون دختره یه کم پرهنیشخند )

مامانم دو روز عزا گرفته که چرا به دختره میگه خرس 

نکنه ازش خوشش نمیاد ؟؟!! پس چرا بهش زنگ میزنه ..... نکنه  یه روز دعواش کنه ... نکنه دلشو بشکنه ... نکنه این حرفا رو به دختره بزنه ناراحتش کنه ... نکنه ... نکنه ... 

یعنی بد جور گیر داده هاااااااا

مامانم خیلی این دختره رو دوس داره

درسته دختره خوشکل نیست (البته مامانم قبول نمی کنه هااا تا حرف از خوشکلیش بزنیم دعوامون می کنه ) همین که به قول مامانم دختر آرومیه قبولش داریم

هیچی دیگه اینم از مامان ما

منتظره امتحانات تموم بشه دختره رو دعوت کنیم خونه مون

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 14:20  توسط تریوا  | 

خط خطی

بعضی وقت ها وااقعااا حس نوشتن نیست هاا

یعنی نمی تونی بنویسی

حوصله نداری

این روزهاا هم حوووصله ش نبود

از این به بعد شاید دوباره برگشتم 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 10:18  توسط تریوا  | 

بعد از عید !!

 سلااااااا خووووبین ؟؟؟

من خیلی خوبم پر انرژی !!

دیروز رفتم بلیط کنسرت ابی و منصور و جمشید گرفتم 

به بابام زنگ زدم میگم تو هم میای برات بگیرم

میگه اگه معین باشه میام با اینا حوصلم سر میره !!

آخرش قرار شد مامانم بیاد 

براش بلیط گرفتم بیچاره قرار بود امروز برگرده بغداد به خاطر کنسرت پنج شنبه بر میگرده !!

دیشب اومده میگه من تو کنسرت حوصله ام سر میره اینا مثل کامران و هومن شاد نمی خونن !!

من: 

حالا به زور متقاعدش کردم که  منصور دیوونه بازی درمیاره جمشید هم کردی میخونه خوش میگذره 

میگه پس بزار اونا اول بخونن رسید ابی ما بر میگردیم خونه !!

خوب من 45 دلار دادم کنسرت ابی !! همه این پولا به خاطر ابی بود اون وقت میخواد منو برگردونه خونه

امروز هم میگه من کامران و هومن و میخوام  اونا شادترن 

میگین کامران و هومن و از کجاااااااااا براش بیارم تو کنسرت حوصله اش سر نره ؟؟!!!


از امروز هم کلااسای زبانم بعد از تعطیلات نوروزی شروع میشه

ولی شرکتمون تا شنبه دیگه تعطیله

چقده از خووونه نشستن حوصلم سر میره


راستی تعطیلات نوروزی چطور بود

اینجاااا کلی خووووووووووووش گذشت 

همه جا رقص و پایکوووبی کردی بود

بسی به دلمان نشست 

مردم هم میرفتن دشت و کوه ما توخونه نشسته بودیم درگیر اسباب کشی !!

هی !!

عموم اینا  هم نبودن اصلااا دشت و کوه رفتن خوش نمی گذشت بدووونشون

زنگ زدم پسر عموهام یه ماه دیگه میان !

دلم براااشون تنگ شده 

هر وقت با پسر عموهام میریم بیرون اگه 2 نصفه شب برگردیم خونه خیلی خوبه !!!!

اصلاا وقت رو فراموش میکنیم !! به کلی !!

دیگه اینکه وقت ندارم بیشتر  از این بنویسم بعدااا در خدمتیم !!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 14:38  توسط تریوا  | 

آخرین نوشته های 91


سلاااام خوووووووووووبین  

بازم رسیدیم به  آخرین نوشته های سال ....

آخر های هر سااال آرزو می کنیم سال جدید اتفاقات و خبر های خوب و جدیدی رو داشته باشیم ....

آرزو میکنیم به اون چیزی که می خوایم برسیم 

آرزو میکنیم امسال با سال های دیگه فرق داشته باشه

و باز هم سال نو مثل همه سال ها خوبی ها و بدی های خودش رو داره

باز هم میگذره و روزهاااشو اتفاقاتش خاطره میمونه

پس امیدوارم 92 پر از خاطرات خوب باااشه ...


امسااال مااا سرمون خیلی شلووغه

خونه جدید که خریدیم خواستیم اسباب کشیمون قبل از عید تموم شه ... ولی نشد تا الان هم درگیر تهیه ووسایل و دیزاین خونه ایم بسی سرمان شلوغ است

اصلاا یادمون رفته ماهی برای سفره مون بخریم 

چیزی نمیشه که ؟؟! نه !!! اصلاا ماهی قرمزا واسه چیه ؟؟؟ باورم میکنید من این ماهی قرمزا رو میزارم سر سفره ولی نمیدونم رمز چیه ؟؟؟

دیگه اینکه تخم مرغ هم یادم رفته رنگ کنم !!

و اینکه هفت سینمون کامل نیست!! 

اصلاا سنجد و سمنو نداااااریم !! 

می خواستیم سکه بزاریم بعد گفتیم نمیشه باید خوردنی باااشه سکه که خوردنی نیست 

بابام میگه سینه مرغ میزاریم!! خوب اینم سین دیگه !

الان که فک میکنم هم چین بد هم نمیگه خوووو اینم با سین شروع میشه دیگه ؟؟!!

اصلاا بد جور درگیریم امساااااااااال هاااا

قشنگ ترین لحظات قبل از عیده .... این لحظااات را پاس بداااریمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

چووون بعد از عید دوباره کار و بدبختی شروع میشه 

نگین نگفتم!!

پیشاااااااااااااپیش سال نوتون مباااااااااااااااارک دوووستاان !! made by Laie


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 11:43  توسط تریوا  | 

پروژه جدید

این روزا خیلی چیزا هست منو ناراحت میکنه

دوای دردم هم فقط همینه screaming.gif : 33 par 28 pixels.

راااستی از یک شنبه یه پروژه کاری دارم قراره باهاشون قرارداد ببندم ولی حقوقش کمه 

با اینکه پروژه تو شهر خودم هم نیست 

نمی ارزه هااااااااااااااا 

ولی میرم باز میگم از خونه  نشستن بهتره !!!

ولی حقوقش کمه تازه یک ساعت هم از شهرم دوووره !!

نمی دونم شرکت های ایرانی چرا حقوقشون کمه !!!

خودم با یه شرکت ترک مصاحبه داشتم قرار شد چون مهندس صفرم بهم حقوق خیلی کمی بدن یعنی 800 دولار بعد هر سه ماه 300$ به حقوقم اضافه میکنن و اگه پیشرفت داشتم بیشتر از 300$ اضافه میکنن !!

منم قبول کردم هاا ولی اونا پروژه شون تو تابستون شروع میشه !! یعنی انتظااااااااااار 

منم گفتم این مدت با شرکت ایرانی قرارداد ببندم !!! ولی حقوقشون 600 .... خیـــــــــــــــــــلی کمه !!!! تااازه اضافه  هم نمیکنن !!Smiley  

بابام میگه حقوق مهم نیست تو اول کار یاد بگیر بعد درخواسست حقوق بالا رو بکن !!Smiley   

از یه لحااظی راست میگه هااا!!! ولی هر چی باااشه این جااا حقوق مهندس این جوری نیس اصلاا خیلی بیشتره !!!! مهندس صفر و میگم

اوونایی هم  که سابقه داررن هیییییییییییییییچی تو خونه هاشووووون تو استخر پر پول شنا میکنن !!

منم قبول کردم حالا بزار کار یاد بگیییییییییییییرم هر چند از ته دلم راضی نیستم آخه می خوام ماشین بخرم خوووب باید حقوقم بیشتر از این باااشه که بتونم پول جمع کنم !!

هییییییییییییییییی!!!

اصلاااا این قیمت اینجا ارزش نداااره که !!! باهاااش دو دست لبااس بخرم تموم شده رفته !!!wedgietariant.gif : 33 par 50 pixels.

هیییییییییییییییییی فقط مسأله حقوقش منو اذیت کرده !!pinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels.

بازم میرم راه دیگه ای ندارم که !!! 

شمااا چی میگین ؟؟؟؟

یه شرکت دیگه هم باهام صحبت کردن ولی کارشووون بعد از عید شروع میشه اونا حقوقشون بالا بود ولی من قبول نکردم آخه کارشون مهندسی نیست یعنی واسشون پیگیری های اداری میکردم !!!

من رد کردم خوب این کاره همه کسه !! من چهار سال بدبختی کشیدم مهندسی خوندم باید هم مهندسی کار کنم !!reading.gif : 48 par 26 pixels.

اونا رو رد کردم

حالا اینام پولشون کمه !!!

نمی شه که من هی از خانواده ام بگیرم اون وقت نمیی تونم مستقل شم و به خودم اعتماد کنم !!furious.gif : 60 par 42 pixels.

آبجی خانومی بازم مثل من مهندس صفره !! با یه شرکت داره کار میکنه !! بهش تا حدود 1000$  حقوق ثابت میدن و در کنارش بهش کارهای مهندسی رو یاد میدن یعنی تاااااااااااازه این حقوق مهندس صفرشووونه شماا فکرشو بکنین سابقه دارار چقد میگیرنن !!!

تازه به اضافه حقوق ثابت نسبتی هم میگیرن  (نسبت های فائده شرکت ) !!! 

من نمی دونم چه شانس  ***** دارم که هر جا کار میکنم باید مدیراشووووووون گدا باشن به کارمندا پول درست حسااابی نمیدن !!


قالب وبلاگ هم عوض گردیــــــــــــــــــــد !! 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 10:20  توسط تریوا  | 

مریم

سلام بچه ها خوبین ؟؟

دیشب از ساعت 11 و نیم شب تا ساعت 2 داشتم با دوستم سارا تلفنی حرف میزدم ( دوست دبیرستانیمه) 

این جا همه خط های موبایل از ساعت 11 شب تا 8 صبح نصف قیمت شارژ میگیره یه خدمت دیگه هم هست که کلااااااااا مجااانیه یعنی هر چقد حرف بزنی از شارژت کم نمیشه 

البته این و برای دختر پسراااا میزارن هااااااا ولی من و سارا هم ازش استفاده میکنیم

هی بهش میگم این مال ما نیست مال دختر پسراااایی که با هم دوستن نیشخند

 ساعت 2 سارا خوابش میومد رفت منم خوابم نمیومد رفتم با علی چت کردم 

خیییییییییییلی خسته شدم .... 

دیشب یاد یه اتفاقی افتااادم 

من و سارا یه دوست داشتیم تو دبیرستان اسمش مریم بود 

البته دوست صمیمیمون نبود ... همین طوری دوست عااادی 

ولی تو دانشگاه من و مریم با هم قبول شدیم اون کامپیوتر قبول شد و من عمران 

سارا هم یه دانشگاه دیگه قبول شد 

بعد مادرم یه جا کار میکرد برادر مریم همکارش بود 

چند روزی بود برادرش نرفته بود اداره 

مادرم هم سراغشونو میگرفت ... منم تو دانشگاه نمی دیدمش

تا اینکه یه روز مامانم با چشاای گریون اومد خونه گفت امروز احمد اومده بود گفته این مدت نبودم خواهرم فوت کرده!!

من :

باورم نمی شد 

مادرم هم مریم و می شناااخت دختر خییییییییییییییلی زرنگی بود 

یه هفته حالم دگرگون بود هر روز من و سارا با هم حرف میزدیم و پای تلفن اونقده گریه می کردیم 

اصلااا افسرده شدم ... خییییییییلی

حتی  علی و سحر  و محمد و مثنی و میزو دوستای دانشگاااهیم هم  متوجه افسردگیم شده بودن 

این بود که هر روز  بعد از کلاسا می رفتیم کافی شاپ و رستوران..  فقط می خواستن فراموش کنم  یادمه اونقد داغون بودم  حتی شب دیر وقت بر میگشنتم خونه خوبه خانواده ام ایراد نمی گرفتن  قبل از این هم پسرا رو با خانواده ام آشنا کرده بودم این بود که تو بیرون رفتن با هم مشکل نداشتیم ... یادمه یه شب اونقد حالم بد بود  محمد و میزو مثنی من و آبجی خانومی رو بردن مرکز خرید(( به قول خودشون مرکز خرید برای خانوما بزرگترین تفریحه)) و بعدش رفتیم رستوران  اون شب ساعت 12 شب برگشتم خونه 

با دوستام داشتم همه چیز رو کم کم فراموش میکردم ... درسته صورت مریم همییییییییییشه جلوی چشام بود ... 

12

یه بار تو دانشگاه مثل هرروز من و سحر رفته بودیم سرویس بهداشتی آرایشمونو درست کنیم داشتم خط چشم میزاشتم صورت مریم تو آینه افتاد  منم دقیق تر نگاه کردم

VBIran Yahoo Messenger Emoticons
..  وحشت زده برگشتم دیییییییییییییدم بلــــــــــــــــــه مریم خانومه !!!
8

دیدم سیاه پوشیده و بدجور نشون میده عزاداره  ...خییییییییییییییییییلی تو شوک بودم

دیدم سحر هم کمتر از من نیست ... سحر همین طوری مثل شوک زده ها به مریم خیره شده بود

 بیچاره مریم از عکس العملمون تعجب کرده بود .... منم دیدم سیاه پپوشیده فهمیدم یکی از خانواده شو از دست داد

نگو خواهرش فوت کرده !!!

خواهرش هم مهندس کامپیوتره نگو مامان خانومی هر دو رو با هم قااااااااااطی کرده 

بیچاره سارا که هر روز بهم اس می داااااد که سردرد گرفتم جون دیشب تا صبح گریه میکردم 

بیچااره دوستااام چه کارا نکردن که من روحیه ام عوض شه 

محمد وقتی اصل قضیه رو متوجه شد دوس داش خفه ام کنه بیچاره یه هفته با دوستای هم محله ایش نبود فقط با بچه های گروهمون ترتیب  بیرون رفتنو میداد !!

خلاصه اشکااام و ناراحتی هام و افسردگیهام به هدر رفت !!!!

ولی خدااایی معرفت دوستام برام مشخص شد !!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 21:20  توسط تریوا  | 

زبان

سلااام خوبییییییییین؟؟؟

اصلاا حاااااااااااااااااااااالم خوب نیست 

سرما خوردگی شدید همرا با تب شدید یعنیییییییییییی سووووووووووختم Smiley 

قرص های سرما خوردگی رو که می خورم هم چیییییییییین کسل می شمSmiley   اصلااا همش دوست دارم تو تختم باشم بیروووووون هم هوااااااا باااارونی یعنی عشق خواب و پتو و تخت و صداااای بارووون 

امروز کلاس زبان داشتم 

دیدم قبل از رفتنم یه دوش آب گرم بگیرم بهتره Smiley  

آخ که دوش گرم یک چسبیــــــــــــــــــــــــــــــــــد   

هیچی دیگه کلاسم هم 2 سااااعت

یه دختر و یه پسر تو کلاس زبانمون هستن خیلی پرفکتن نمی دونم اینا که زباااانشون این جوری عااالیه چرا اومدن لول متوسط؟؟؟؟ خو برادر به کلاس ما گند می زنی دیــــــــــــــــــــگه !!!

من صحبت کردنم خوب نیست !!! باید قویش کنم نمی دونم چجوری

بیشترین کسی که تو روز باهاش حرف میزنم علی 

امروز بهش گفتم تو چت دیگه باید انگلیسی حرف بزنیم عربی  تا اطلاع ثانوی ممنوع !!!

خوب باید یه جوری زبانمو تقویت بدم دیگه !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 1:25  توسط تریوا  | 

دوست

  سلام بچه ها خوبین ؟؟

چه خبر ؟؟؟

من خبرای زیاد دارم 

یکیش این که  اصلن این اینترنت چش شده  بود ؟؟؟!!!!!!!!!!!

اصلاااا کانکت نمی شد 

فک کردم شاید مشکل از لپ تابم باشه 

ولی با لپ تاب آبجی خانومی و آقای برادر هم کانکت نمی شد 

تا امروز خود به خود کانکت شد  

احساس می کردم این مدت از دنیا عقب موندم 

نه که اینترنیت نبوووووووود

ی حسی داااااااااااااااااارم الان احساس میکنم دوباره به دنیااا باز گشتم 

اصلاااا بد جووور معتاد نتم 


چهارشنبه رفتم کلاس زبان ثبت کنم ... اولش تست لول دادم متوسط شدم

سبیکینکش خیلی سخت بود

رسید اونجااایی که باید جوابششو می دادم

منم همش به سقف خیره می شدم دنبال کلمات مناسب برای  جواب سؤالام میگشتمhttp://s19.rimg.info/6bdfe300e1901eb691816b61c0508b52.gif

بعد استادم با من سقف و نگاه میکرد   

 خوب برام سخته انگلیسی حرف بزنم نه که غلط غلوطه برستیجم خراب میشهhttp://s19.rimg.info/88968418295f5db1d20cbf7db7c04062.gif 

دیدم اینم داره سقفو نگاه میکنه و می خنده 

سبیکینک و ول کردم ... بهش میگم اصلاا سبیکینک من خوب نیست قبوووول شمااا فووولی من رو تو سبیکینک رد کن 

بعدش میگه من به انگلیسیت نمی خندم .... نه که خیلی ول میخوری نمی تونی ثابت باشی هی اینو ر و اون ورو نگاه میکنی و چشمک می زنی .. خیلی بازیگوشی من به شیطنتت می خندم 

عااااااااااااشقااااااااال چرا این طوریه این ؟؟!!

خوووب من جیکار کنم رفتار من این جوریه ... اصلاا هر کس منو تو جمع ببینه موقعی که حرف نمی زنم همه میگن خیلی آرومم ... ولی مشکلم موقع حرف زدنه ... موقع حرف زدن شیطنتام میریزه بیروووون .... اصلاا من حرف نزنم سنگین ترم 

اصلااا هم مهم نیست  

بی خیاااال 

راستی دیگه اون شرکتی هم که قرار بود باهاشون کار کنم دیگه کار نمی کنم 

یعنی کارشووون با اختصاص من جور در نمیاد .... این بود که خسته شدم دیگه باهاشون کار نمی کنم 

من این روزا درگیر اینم  که مردمااای این مملکت چقده شوخن

اصلااا یه کم میخوام جدی بااااااااشن  .... نیستن.... از پس خوشن 

پریروز صبح یکی با من تماس گرفت .... جواب تماسشو ندادم ... چون خواب بودم  صداااامم گرفته بووود 

بعدش اس داد من فلانی ام ضروریه جواب  تماسمو بدی 

بله یکی از مهندساایی بود که تو دفتر وزیر کار میکنه که کارفرمای پروژه قبلیمون بودن ...

منم گفتم عصری بهش زنگ میزنم 

عصر که زنگ زدم نتیجه تماس این بود 

من : الو سلام آقای فلانی خوبین ؟؟با من تماس داشتین!!!

اون : سلام عزت خوبی ؟؟

جاااااان ؟؟؟!! عـــــــــــــزت ؟؟؟؟!! این چشه قاطی کرده ؟؟!!

من : ببخشید ؟؟!!!

اون : خوبی تریوا چقده سخت می گیری شوخی بود ...

بعدش که رفتیم سر موضوع پروژه و مشکلاتش وسطای حرفش تیکه های مسخره و شوخی می پروند ...

هیچی دیگه تماس که تموم شد اخرش گفت  (( گراتسیا )) اینم تشکر مکزیکی بود نمی دونم اسپانیایی نمی دونم حااالا هر چی ...

مردمای اینجا اصلن به هیج وجه با هم رسمی نیستن  ... حتی تو اولین برخوردشونم با هم شوخی میکنن ... هیچ وقت هم قبل از اسم آقا و خانوم به کار نمی برن 

بعد وقتی دو تا دوست با هم حرف میزنن هم دیگه رو به اسم بچه لات های پایین شهر صدا میکنن مثل اصغر و عزت و کرم و ..... 

این  آقا دیگه اصلاا تو حرف زدنش ترمز هم نداشت گاز داده بود 180 می رفت !!!

حالا اس داده چقده تو رسمی حرف میزنی بهت بگم من با ادمای رسمی نمی تونم کار کنم 

خودمم می دونم  10 ساله باهاشون زندگی کردم  اصلااا از آدمای رسمی خوششون نمیاد همیشه دوست دارن بدون تعاارف و راحت باشن ... خوب چه کنم که من مشکلم اینه که با اولین برخوردم با طرف مقابل نمی تونم زود جو شوخی بگیرمو راحت باشم .... مخصوصا با این که قراره به خاطر این پروژه کاری دو سه هفته ای رو با هم باشیم  

اصلاا باید فک کنم دارم با علی و محمد و مثنی دوستام دارم حرف میزنم 

آره این طوری بهتره 

مشکل اینجااس که از آدمای رسمی انتقاد میکنن اینا ....


رااستی برای ولنتاین چیکار کردین ؟؟!! خوش گذشت ؟؟  

من و علی برای هم روز 13 رو جشن گرفتیم اسمشو گذاشتیم جشن مجردهااا 

یعنی واسه دختر پسرایی که با هم دوست معمولین .... بلـــــــــــــــه اینم از ما 

روز 14 رو هم گذاشتیم برای کسااایی که دوسشون داریم (( از خانواده و دوست و آشنا ))

هر چند ولنتاین برای همه افرادیه که دوسش داری http://s19.rimg.info/61309163ceb63192b3879fdd0fed7e3a.gif     

ولی خوب ما می خواستیم یه روز مخصوص داشته باشیم 

اونقد با هم حرف زدیم ... دلم براااااااااااااش تنگ شد http://www.html.by/images/smilies/0060.gif  

یاد روزااای افتااادم که میومد خونه مون با هم درس میخوندیم

البته اون روزا که من عمل کرده بودم و مشکل داشتم نمی تونستم درس بخونم این بود که علی میومد  تو درسا بهم کمک می کرد ... اون امتحاناشو داده بود و جزو دانشجوهای اول شده بود

... مثلاااا باید از صبح تا عصر درس بخونیم 

مامان خانومی برامون میوه و قهوه و همه چی تو اتاق میزاشت که بخوریم و بخونیم مثلااااااااا

ما هم برنامه ریزیمون این بود که دقیقااا از صبح زود که علی میومد خونه مون تا وقت ناهار رو صرف صحبت درباره بچه های دانشگاه و مسخره کردن استادا و یاد آوری بازی گوشی های دانشجو ها و پسراایی که تو دانشگاااه از من خوششون میومد و آمارمو از علی میگرفتن و برعکس دخترااایی که از علی خوششون میومد  میگذروندیم

و بعد از ناهار هم دقیقا دو یا سه ساعت راجع به آینده صحبت می کردیم

 دقیقا من یادمه فقط یک ساعت آخر رو درس می خوندیم  ...

آخرش نمی دونم چجوری واحدا رو پاس کردم  خوب ولی آخرش پاس کردم 

بیچاره علی  به خاطر من روزای امتحان رو میومد دانشگاه در حالی که اون روزا درگیر گرفتن ویزاش بود ..

هییییییییییییییی دلم برای دوستام تنگ شد   Smiley

دوستاای واقعی به این میگن .... 

من برم زیر خاک هم هم چین دوستی رو فراموووش نمی کنم

دوستی که هیچ وقت از حد دوستی فراتر نرفت .... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 14:55  توسط تریوا  | 

آرایشگاه

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام خوبیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

داشتم تو نت مطالب  سرگرمی سرچ می کردم 

به یه مطلبی برخوردم ....  خیلی خوشم اومد ازش ... موضوعشم در مورد فرهنگ شرقی هاست ....

الانم که با خودم فک میکنم میبینم واقعاااااااااااا این طوریه اون وقت چراااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟ 

خیلی هم درکش کردم 

خودم تجربه اش نکردم و نخواهم کرد ولی چون برای خیلی از دخترای اطرافیانم اتفاق افتاده میگم درکش میکنم

خوب البته این موضوع رو آخر نوشته ام میزارم عجــــــــــــــــــــــــله نکنیـــــــــــــــــــــــن 

زحمت ترجمه اش رو کشیدم!!! http://www.freesmile.ir/smiles/10092_eival_gholi.gif


خوب بزارین ادامه حرفام رو بزنم :

میخواستم بگم این مردا عجـــــــــــــــــــــــــــــــب خلاقیتی دارن تو کوتاه کردن موهای خانوما http://www.freesmile.ir/smiles/36912_adsasd.gif

یعنی امروز رفتم آرایشگاه دادم پسره که اونجا کار میکنه  موهامو کوتاه کرد

یه مدل دادم از تو  ژورنال مدل مو که اونجا داشتن ... وقتی سشوار موهامو تموم کرد همونی شد که می خواستم 

آخه من هر وقت میرفتم آرایشگاه  موهامو کوتاه کنم همیشه ناراضی برمیگشتم 

 مثلااا می گفتم  موهامو این طوری کن اون اون طوریش میکرد کلافه

بعد مثلااا میگفتم عزیزم میخوام  موهام همین قدی بمونه فقط ستیپ باشه بالا کوتاه باشه پایینشم بلند ولی اونقد کوتاش میکرد که اصلا نمی شد موهامو ببندم  

واقعـــــــــــــــــآ همیشه بهم میگفتن بده مرد برات کوتاه کنه باور نمی  کردم این طور عالین 

اصلااا پسرا عادت دارن واسه خانوما خلاقیتشونو نشون بدن 

 ازش کارتشو گرفتم  که هر وقت برم بهم تخفیف بده  

خدااااااااااااااایی چرا دروغ بگم کارش که هیچ خودشم خوشکــــــــــــــــل و خوشتیپ بود 

از اونایی که گوشواره هم میزنه ((درسته که من از پسرایی که  گوشواره می زنن خوشم نمیاه ولی خدااااااااااااااااااااایی مـــــــــــــــاه بود شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے))

خیلی هم شوووووخ و آدم رااحتتی بود اصلاا یه جوری رفتار میکرد معذب نبودم باااهاش 

موهاااشو سیخ کرده بووود ... یه ته ریش هم گذاشته بود... بگذرد از شالی که به گردن بسته بود جذابیتی بهش میداد ... وقتی لبخند میزد کــــــــــــــــــــه هیچی نگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو 

آخیییییییییییییییییییی خیــــــــــــــــلی ماه بود !!! 

خوب بسه بزار یه کم سنگین باشم .... فکر بد نکنین 

اصلاا اگه من عرضه داشتم الان دوس پسر فابریک داشتم !!!!! بلـــــــــــــــــــــــــــه !!!!

اینو گفتم فک نکنیدخیلی .... ام ...... نـــــــــــــــــــه !! فکراتون بریزین سطل عاشغالـــــــــــــــــــی ...شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے   

فقط این افکار دخترونه ام بود !!! با سادگی بســــــــــــــــیار بیان کردم


خوب دیگه چی ؟؟ دیگه این که ؟؟؟؟!!!!! ................آهان !!!  مامانم جمعه میاد اینجا ..

فک کنم این بار 2 هفته بمووونه

آخ که چقد دلم براش تنگیده !!بغل

خیلی بده آدم از خانواده اش دور باشه ها !!

من الان به لحظاتی که مامانم پیشمه فک نمیکنم .... به لحظات دلتنگی بعد از رقتتنش فک میکنم .... چه جوری بگذرونم روزای بعدش رو  .... من تحمل ندااااااااااااااااااااااااااااااااااارم ..... girl_cray2.gif

هییییییییییییییییییییییییییییی!!!


خوب بزارین این مطلبی رو  که اول نوشته هام بهش اشاره کردمو بزارم بخونین 

تا آخرش بخونین !! 

چون یک دختر شرقی است 

اجازه بیرون رفتن با دوستانش را ندارد

هیچ دوستی در زندگیش نیست ... به همین دلیل احساس تنهایی می کند

چون یک دختر شرقی است

نمی تواند مشکلاتش را با خوانواده اش درمیان بگذارد

مشکل ما جوانان شرق این است یاد گرفته ایم صحبت کردن از  احساسات با خوانواده هایمان سوء تفاهم به وجود می آورد 

و چون یک دختر شرقی است

با جنس مخالف دوست می شود ... آن هم پنهانی ... جهت برطرف کردن نیازها  از محبت از مهربانی از اهمیت !!

تا وجود کسی را در زندگیش احساس کند ... کسی که او را درک کند به او محبت بورزد!!

و مشکل اینجاست که عاشقش می شود!!

و چون یک دختر شرقی است

این مسأله را باز هم از همه پنهان می کند .. زود دل می بندد و زود عاشق می شود و زود به او عادت میکند

و چون او یک پسر شرقی است

به دختر دروغ می گوید ... به وعده هایش عمل نمی کند

بعد از اولین دیدار خارج از خانه دختر را ترک میکند .... چرا؟؟؟!!

چون مردان شرق با دخترانی که با جنس مخالف بوده اند ازدواج نمی کنند!!

و جون یک پسر شرقی است

دختر را ترک میکند ... و خود به زندگی اش ادامه میدهد

و در آخر با دختری ازدواج میکند که می گوید (( قبل از تو عاشق هیچ مردی نبودم ))!!

و چون یک دختر شرقی است

عذاب می کشد ....در زندگیش لطمه می خورد .... به هیچ کس اعتماد ندارد

و در آخر با اولین مردی که به خواستگاریش آمد ازدواج میکند تا عشقش را فراموش کند و همانند دیگری می گوید (( قبل از تو عاشق هیچ مردی نبودم !!))

وای بر فرهنگ شرقیمان که به ما یاد داده (( راستگویی , عشق و آزادی)) را خاک کنیم !!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 15:13  توسط تریوا  | 

حاجی !!

سلام بچه ها خوبین؟؟

چه خبر؟؟

من از لحااظی خوشحالم هاا چون بالاخره یه کار پیدا کردم  

و اگه خدا بخواد از هفته دیگه کار رو باهاشون شروع میکنم  .... یعنی الان دقیقا من اون حالت استقرار زندگی رو دارم حس میکنم 

اصلن حس خیییییییییییییلییییییییییی خوبیه  ((نصیب همه شه )) 

حس پیروزی بعد از نبرد 


خوب بریم سر اصل مطلبی که من میخواستم آپ کنم!! 

این موضوعی که من رو به شـــــــــــــــــــــدت این طوری کرده  سبز سبز سبز سبز

لطفـــــــــــــــــــــــــــا به هیچ کس بر نخوره 


نمی دونم من چرا از هرکسی  که خوشم بیاد باید یه رفتاری از خودش نشون بده که نظرمو راجع به خودش 180 درجه عوض می کنه !!

من اون شرکت قبلیه که باهاشون کار میکردم اگه یادتون باشه ؟؟!! ((ایرانی بودن و از کار کردن باهاشون خیلی خوشحال بودم و راحت ...... هر چی باشه هم وطنین  بغل)) 

مدیر پروژه ام هم که مردی بسیار متدین و مؤمن واقعااا خیلی مورد احترام من بود  ((توجه داشته باشین  ... بـــــــــــــــــــــــود !!)) 

درسته بعضی مواقع امر به معروف و نهی از منکر می کرد(( به خاطر این که حجاب ندارم)) ولی به هر حال من نمی دونم درست یا اشتبااه خیلی بهش احترام میذاشتم  چون هر چی باشه این هم عقیده شه ... من میگفتم به حساب محبت پدر به دخترشه   

و من تو خانواده اای بزرگ شدم که به هیچ وجه  دیندار نیستن ((چون پدرم من بی دینه و اصلا به دین هیچ اعتقادی نداره ))

به خاطر اینه که می گم به مردان متدین و مؤمن احترام میزارم  ... چون قبلا تو زندگی من نبودن 

برمیگردیم سر همون مدیر  پروژه ام واقعاا مرد بسیار خوبی بود  .. داشت برام کار  هم پیدا میکرد  حتی به چند تا از شرکتای دوستاش تماس گرفت و کلا پیگیر کارام بود و من واقعاا ازش ممنون بودم 

تا اینکه اون  روز با من تماس گرفت و بحث رو از کار به جاهای دیگه منحرف کرد و صحبتای الکی  (( راجع به همون موضوعای مسخره )) که اگه حجاب نداشته باشم میرم جهنم و از این حرفا ...  

به نظر من هر چیز عقیده ایه تحمیلی که نیست وقتی یه کاری رو میکنی که بهش اعتقاد نداری  فقط داری ادا در میاری همیـــــــــــــــــــــن!!

تازه بهم میگه دیگه نماز هم نخون  ... روزه هم نگیر  ... خدا ازت قبول نیمکنه .....

باشه چشم!!!  و من چقدر به حرفای دور و برم اهمیت می دم !!! 

حالا بحث حجاب رو قبول کردیم و گفتیم اینم امر ب معروف و نهی از منکره خوب باز فرعی از فروع دینه 

اما :

اون روز مسج داده بهم بیا اس ام اس بازی کنیم تو از خانواده دوری و من هم از زن و بچه هام دورم بالاخره باید یه جوری خودمونو سرگرم کنیم دیگه ؟!!

من با خودم : جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ؟؟؟

این آدم به اصطلاح مؤمن چی با خودش فک کرده ؟؟؟؟؟؟

جواب اس ام اسشو ندادم ....

بعدش اس زد صدای خنده هات هنوز تو گوشمه .... نمی دونی چقد بهت عادت کردم ... از یادم نمیری 

و چندتا اس ام اس های الکی حال به هم زنی  سبز  سبز سبز

و این گذشت ...

جوابش رو ندادم چون تو شوک بودم  یعنی نمی دونستم دقیــــــــقا منظورش چیه ((هر چی باشه جای پدرمو داره ))خنثی

دیشب متأسفانه یادم رفت گوشیم رو سایلنت کنم و ساعت 4:45 دقیقه صبح صدای زنگ اس ام اس موبایلم من رو از خواب نازم بیدار کرد 

گوشی رو باز کردم میبینم حاجی اس داده(( دوستت دارم )) یولتعجبتعجبتعجب

بخدا میخواستم بهش اس بدم (( مؤمن خدا الان وقت نماز صبح و مناجات با خداست )) 

خواستم باهاش تماس بگیرم بگم این مسخره بازیا چیه و مثلاا حاجی حرام و حلال حالیش میشه  ... بعد هر چی فک کردم می بینم دینمون اونقد بهش این اجازه رو داده که با یه دلایلی می گه که میشه با من رابطه داشته باشه اونم از نوع سالم و حلالش... سبزسبز

نمی دونم چطوری بهش بفهمونم  هر دختر بی حجابی بی اخلاق نیــــــــــــــــــــــــــــــست به خدا عصبانی

اونم خدا رو میشناسه 

اونم خانواده داره !!

اونم پدر و برادری داره روش غیــــــــــــــــــــــــــرت دارن ... اینو بفهمین 

آدما رو از ظاهرشون نسنجیــــــــــــــــــن لطفااااعصبانی

یاد خانواده خودم افتادم 

پدری بی دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن .... پدری که تا الان خودمم نمی دونم به چی اعتقاد داره ؟؟؟!!!!

بهتره بگم به هیچی اعتقاد نداره !!!! پدری که نماز خوندن رو به بچه هاش یاد نداد برعکس بقیه هایی که می شناختم بچه هاشون رو با لگد برای نماز صبح بیدار میکردن پدرم نماز رو قدغــــــــــــــــــــن کرده بود تو خونه !! قهر

پدری که حلال  حرام رو نمی دونه 

هیچ وقت نگفت این کار رو نکن چون حرامه 

فقط میگفت قبل از انجام هر کاری فک کن در شآن خانواده ما هست یا نه ؟؟؟!!!shame on you 

بلـــــــــــــــــــه !!!!  از همین پدر بی دینه من یاد گرفتم  اگه یه دختر با لباس  خییییییییییییییلییی باز که از نظر من مناسسب نیست  دیدم (( تو خیابون ))هیچ وقت درموردش بد فکر نکنم و نظر ندم   لباس پووشیدن خودمون هم از نظر بعضی خانواده ها مناسب نیست دلیل نمیشه که اونا بخوان راجع به  ما بد فک کنن 

همیشه هم من رو از آدمایی که ادای مؤمنارو در میارن  می ترسوند چیزی میگفت که هیچ وقت درموردشون این طور فکر نمی کردم 

میگفت وقتی بزرگتر شدی بیشتر میفهمی ...

من بزرگتر شدم حالم داره ازشون بهم میخوره ... 

میدونم دقیقا این آقا الان 100 دلیل قرآنی میاره که  همچینم رفتارش دور از عرف دینی نیست!!!

1- اینکه تو اسلام یه مرد می تونه با 4 تا زن ازدواج کنه (( که تو قرآن هم ذکر شده ))

2- صیغه ای که خود آخوندا برای خودشون آوردن و هم چین چیزی تو قرآن نوشته نشده 

به هر حال دلاااایل زیادی داره برای خودش

اگه هم بخوام بهش بگم من اندازه دخترتم ... می دونم آخرش میگه عائشه 9 سالش بود که زن پیامبر شد 


واقعااا بعضی موقع ها با خودم فکر میکنم یعنی وااااقعااااااااااا اون زمونا اسلام برای عدالت اومده بود ؟؟؟؟؟!!!!!

عدالت بین زن و مرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

من که شک میکنم این طور بوده !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 17:3  توسط تریوا  | 

اولین نوشته های 2013

سلام بچه هااا خوبین؟؟

همون طور که گفتم اصلاا وقت نداشتم بیام نت 

خونه عموم اینا اومدن و سرم خیییییییییلی شلوغ بود 

یک هفته ای هم میشه که تعطیلات تموم شد 

شب کریسمس هم تو مرکز شهر اتیش بازی سال جدیدو داشتیم که تا ساعت 1 شب ادامه داشت 

بعد از اونم دوستای دانشگاهم ((علی و میزو و مثنی هم اومده بودن )) باهاشون به شــــــــــــــــــــــدت خوش گذروندم 


به هر حاال امیدوارم این سال از هر لحاظ با سال 2012 فرق داشته باشه 

آخرین خبرای این روزا اینه که برای سال جدید یه کار با یه شرکت ایرانی پیدا کردم که قراره پروژه اشون هفته دیگه شروع بشه و تو این پروژه باهاشون باشم البته خدا کنه زود جواب بدن دق کرردم از خونه نشینی


دیگه اینکه اینجانب آشپزی یاد گرفتــــــــــــــــــــــــم

زن عموم بهم یاد داد .... الان که فک میکنم آشپزی هم چین سخت هم نیستااا  فقط یه کم حوووصله می خواد


از توصیه های داداشم (( خانوم مهندس هر چی می خوای باش فقط خانوم خونه نباااش ))

من این طور برداشت کردم که منظورشه خانوم مهندس و خانوم خونه رو باهم باشم .... نه !!!!


درد دل خودم :

تقصیر خودش بود  که توقعاتم رو برد بالا  حالا ازش همه چیز می خوام , همه چیـــــــــــــــز 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 15:21  توسط تریوا  | 

خودمونی

من عاشق این روزام 

روزای کریسمس

چه حالی میده 

همه خیابونا چراغونی 

درختای بزرگ کریسمس با کالسکه های چراغونی تو خیابوووونا 

وای اصلا کریسمس یه آب و هوای خاصی داره 

تو خیابونا هم پر طاق های چراخغونی شده گذاشتن

اصلا بد جور منو برد تو حال و هوای نیمه شعبان ایران ((به خاطر چراغونی هاش ها  ))

اصلااا من دلم هوای یه روز گذروندن تو خیابونای چراغونی شده نیمه شعبانو کرده 

هییییییییییی  :(( 

خیلی حرفای نگفته هست خیییییییلییی


دیگه خبرای خوب کریسمس هم اینه که واسه تعطیلات بعد کریسمس خونه عموم اینا هم میان اینجا

دیگه هیچی بقیه اشو تو فرصت مناسب  می نویسم 


puppies in a row


بعضی موقع ها دلم خییییییییلی میگیره هیچی راحتم نمی کنه کار از گریه کردن هم میگذره اون موقع است که دیگه باید جیغ کشییییییییییییییید با صدای بلند .... دقیقا این شکلی Yellow Head Funny Smiley

که راحت شد  :((

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 21:10  توسط تریوا  | 

شخصی

سلام خوووبییین

من هم می خواستم این پست رو بزارم ... هم نمی خواستم

چون به مسائل دینی مربوط میشه و من اصلا دوس ندارم وارد این بحثا بشم

آخه همه برای خودشون افکار و عقاید متفاوتی دارن ... من به افکار و عقاید دیگران احترام میزارم

این که من اینجا عقاید و یا افکارمو می نویسم دلیل نیست به افکار دیگران اهمیت نمی دم یا به افکارشون توهین میکنم ... نه ... من به هم احترام میزارم .. 


نمی دونم چرا بعضی ها ((که خیلی رفتن تو عمق دین )) بعد از چند روز آشنایی با من یه راست موضوع حجاب رو باز میکنه (( البته همه نه یه عده خاص ))

اسمشو هم میزارن امر به معروف و نهی از منکر 

هیچ وقت ظاهر آدم اخلاقشو نشون نمیده ... چرا آدما اینو باور نمی کنن؟؟؟!!!!

درسته من قبول دارم ... من بی حجابم ... لباسام باز هم هست ... 

من به نماز اعتقاد دارم از 7 سالگی نماز می خوندم تا به امروز یه روز هم ترکش نکردم

ولی هضم مسأله حجاب برام سخته 

هنوز هم قبول ندارم به خاطر به گناه نیوفتادن بعضی ها باید یه تیکه پارچه به درد نخور بندازم سرم !!!

اسلام عدالت هم خواسته ...  انسانیت هم خواسته ... فقط حجاب رو نخواسته 

می دونم امر به معروف و نهی از منکر فرعی از فروع دینه 

منم اینو قبول دارم

ولی بهتر نیست منکر نفاق  باشند ... منکر دروغگویی بی عدالتی ؟؟

مگه اسلام غیر از انسانیت ... عدالت ... چیز دیگه ای هم میخواد ؟؟؟


من از روزی که اومدم با مردم این کشور زندگی کنم دو چیز قشنگ رو ازشون یاد گرفتم

هیچ وقت صحبتی راجع به دین و یا مذهب و سیاست نداشته باشم 

مردم اینجا میگن دین و سیاست  مسأله خصوصی و شخصی هست هیچ کس هم نباید دخالتی داشته باشه!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 14:36  توسط تریوا  | 

آخرین دیدار تاریخ و وقت

 امروز 12-12-2012 بود 

این تاریخ تا صد سال دیگه تکرار نمی شه

امروز برای بعضی ها یه روز خاص بود....آدمایی رو می شناسم منتطر این روز بودن جشن عروسی شونو بگیرن ......   تالارا هم برای امروز دو برابر  قیمت روزای دیگه اجاره گرفته بودن (( به خاطر تاریخ  خاصش ))

قشنگی امروز ساعت 12 و 12 دقیقه و 12 ثانیه شب و یکی دیگه اش هم ظهر جالب بود (( کاش میشد به یه مخاطب خاص در این لحظه گفت http://www.freesmile.ir/smiles/79382_doset_daram.gif))

خوب نشد .... یعنی نمی شه 


خدا رو شکر شبش که من در خواب ناز می بودم 

ظهرش هم درگیر کار خونه بودم   اصلا حواسم به وقت نبود 

خوش به حال اونایی که این روز تاریخی رو جشن گرفتن Smiley... خلاصه خوش باشن

بعضی ها اعتقاد دارن این روزهاای خاص  براشون شانس میاره 

یکی از دوستام این تاریخ به بعد تصمیم گرفته بود حجاب بپوشه و دقیقا ساعت 12 و 12 دقیقه و  12 ثانیه ظهر خبر با حجاب شدنش رو به همه اعلام کرد شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

خلاصه ملت خوشن ها 

هر کس یه جور امروزشو گذروندشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

خلاصه اومدیم بگیم ما هیچی از این روز خاص نفهمیدیم ... هیچ کس رو نداشتیم باهاش باشیم اسی بدیم چیزی خلاصه هیچی نبودیم 

برای اونایی که برای این روز برنامه ریزی کرده بودن و انجامش دادن مبارک باشه 

اونا که به شانس این روز اعتقاد دارن امیدوارم تا آخر عمر خوش باشن 

البته این تاریخ خاص  از سال 2001 شروع شد 

1-1-2001

2-2-2002

3-3-2003

.

.

.

و تا به امروز که آخری روز در آخرین سال دیدار تاریخ و وقت بود 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 20:49  توسط تریوا  | 

شایعه !!

سلام بچه ها خووووبین؟؟ 

چه خبر؟؟

امروز یه اتفاقی افتاد

همش با خودم فک میکنم این آدما چرا یه جورین؟؟

الان میگم چی شده ... خوب صبر کنید 


یه چند روزه همه فامیل و قوم و خویش به گوشی دایی و خاله و عمو و عمه زنگ می زنن میگن تریوا چطور شد ؟؟ حالش خوب شد ؟؟ شنیدیم این طوری شده اون طوری شده 

من موندم مگه چم شده بود ؟؟

نکنه شایعه شده من مریضم ... حالا بیخیالش مریضیم چی بود 

تصورشو بکنین خبر طوری پخش شده دختر عموی مامانم و پسر عمو هاش همه شون زنک میزنن به فامیل (خاله و دایی ) احوالمو میپرسن 

بعد از کلی تماس و پرس و جو فهمیدم خانوم ایکس (یکی از فامیل ) به همه گفته تریوا مریض شده حالش بده به خاطر همین مامان باباش رفتن پیشش

یعنی با این شایعه و زنگ زدن فامیلا خودمم قبول کردم و باورم شد مریضم ..

یعنی دوس دام تیکه تیکه اش کنم اون عامل شایعه رو 

اصلا قضیه این بود که مامان بابام اون خونه  600 متریمونو فروختن الان اینجا 3 تا خونه با مساحت کوچکتر و یه زمین خریدیم که برای ثبت و سند اومده بودن ها ولی این طوری شایعه پرونی کرده بودن 

اینا چرا این جورین ؟؟



اون روز با میزو داشتم حرف میزدم قراره محمد و میزو و مثنی برای یه هفته بعد از کریسمس بیان اینچا 

تو دلم عرووووووووووسی گرفتن با اومدنشون 

چه حااااااالی میکنم باهاشون

حیف از این گروه دوستام دخترا نمیان فقط پسرا میان

ولی خدااایی باهاشون خیلی حال میکنم

هر وقت میریم بیرون کلی شلووووغی میکنیم می  زنیم تو سر و کول هم دیگه 

شیطونه مون هم محمده

یه بار با هم رفته بودیم رستوران اون قده شلوغی کردیم داد و هوااااااااار نگوووو آخرش گارسونه اومد گفت پاشین برگردین خونه هاتون خانواده هاتون نگرانتون شدن این وقت شب بیرونید  (به شوخی هاااا ) 

بعدش پرسید دانشجوی کدوم دانشگاهید ما هم گفتیم کارمندیم (ناسلامتی مهندسای مملکتیم) اصلاا باورش نمی شد بیچاره !!نیشخند

حق داره خووووکارمندا با شخصیت و سنگینن خوووو ( ما تو جمعمون همه آتیشن یه آرومم تومون پیدا نمیشه

5 ساله باهاشون دوستم از بس با هم رفت و آمد داشتیم دیگه کم کم با داداشم و پسر عموهام هم دوس شدن ... خیلی باحالن مخصوصن محمد و مثنی 

اصلن این روزا خیلی خیلی خوشحالم هی برنامه ریزی میکنم باهاشون کجاها بگردم 

آخه دو ماه ندیدمشون 

دلم براشون خیلی خیلی تنگ شده  بغل

پسرا تو دوستی خیلی معرفت دارن خییییییییییییییلی 

دیدم که میگم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 22:4  توسط تریوا  | 

سوتی 2

 الان دوست داشتم مامانم کنارم بود محکم بغلش می کردم

الان خییییییییییلییی به آغوش مامانم احتیاج دارم بغل 

هیییییییییییییی 

من و آبجی خانومی عادت داریم همه چی (همه چی یعنی هر اتفاقی) رو برای هم اس ام اس کنیم 

بعد تو این اس ام اس خیلی حرفا می زنیم که فقط بین خودمون باشه 

یعنی هیچ کس نباید بفهمه

اینجانب دیروز داشتم یکی از حساس ترین اس ام اس ها رو برای آبجی خانومی می نوشتم

و منتظر جوابش بودم  

جواب نداد 

اونقد منتظر موندم جواب نداد 

و به دلبل حساسیت اس ام اس زنگ زدم میگم چر جواب نمیدی پس؟؟!! 

گفت تو که چیزی نفرستادی؟؟

من : جاااااااااااااااااان؟؟؟!!! چی میگی؟؟!! خودم برات فرستادم

آبجی خانومی: خاک بر سرت برای کی فرستادی؟؟!!!

بعد از اینکه صفحه سندمو باز کردم دیدم بــــــــــــــــــــــله اینجانب اس ام اس رو برای پسر عموم فرستاااادم

یعنی افتضاااااااااااااااااااااااح

دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو درسته قورت بده 

حالا روم نمی شد بهش اس بدم بگم اشتباه فرستادم

آخرش با هزار بدبختی اس و فرستادم اونم  میگه 20 بار استو خوندم می خوام بفهمم چی به چیه حالیم نشد !!!

حالا یه چیزایی حالیش شده مطمئنم!!

خدا نصیب دشمنام هم نکنه !!

والا بخدا 



این مطلبو امروز تی یکی از سایتا خوندم خیلی متآثر شدم این جا گذاشتم شما هم بخونید

دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت: استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!


در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرد است:


هیـچ کس زنده نیست... همه مُردند

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 15:0  توسط تریوا  | 

امشب

هوا این روزا خیلی سرد شده هاfreezinsmile1.gif : 23 par 34 pixels.

الان با آبجی خانومی داشتیم از رستوران بر میگشتیم خونه یکمی که قدم زدیم دیگه نتونستیم خیییییییلی سرد بوود مجبور شدیم تاکسی بگیریم 

عاااااشق هوااااای سرد زمستونم yaysmiles.gif : 96 par 45 pixels.

هوا هم هوااای دو نفره است هااا ناجوووووووووووووووور 

هیییییییییی خیال باطل

هیچی دیگه محض اطلاع میگم که ما فعلا با همون نسکافه و قهوه و شیر داغ خودمونو گرم میکنیم 

منتظرم برف بباره برم کوه

اصلا زمستون یه حسیه؟؟ نیست ؟؟

من همه خاطراتم تو زمستون بوده ( خاطرات قشنگ البته!!)

امشب این آهنگ مرتضی پاشایی بد جور آرورمم می کنه :

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه

نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدمه این دل دیوونه

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه 


+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 23:59  توسط تریوا  | 

مطالب قدیمی‌تر