♥ دست نوشته های دختر کرد ♥

درد تنهایی , درد بی کسی , خاطرات تلخ و شیرین

دلم خیلی تنگ
خیلی بده یه ماهه هیچ جا نرفتم 

حوصلم خیلی سر رفته تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منم که عادت دارم همیشه با دوستام دور همی داشته باشیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دلم هوای شیطونی با دوستامو کرده تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دیروز ظهر زن عموم زنگ زد می خواست بره خونه نامزد پسرش که گفت منم برم باهاشون تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد ... فکر کردم خوبه یه کم حال و هوام عوض شه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  

یعنی ببینید ترو خدا اوضاعم چقدر بحرانیه که واسه حال و هوا عوض کردن میرم خونه آشنایان تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خلاصه رفتیم دو ساعتم موندیم ... دیگه شب شد و برگشتیم ... عروسشونم کیک درست کرده بود که اونجا نتونستم بخورم اونم گیر داده بود که باید دست پخت منم  بخورین و نظر بدین خلاصه خوردم عااالی بود بیست بیست .... زن عموم نخورد گفت حتما یه چیز ریخته توش که محبت منو کسب کنه

ای خداااااااااااااااا از خنده غش کردم 

نمی دونم چرا اصلا به این چیزا هیچ اعتقادی ندارااااااااااام 

بعدشم قرار شد واسه شب کریسمس من و پسر عموهام و نامزد پسر عموم بریم بگردیم  هرچند هنوز نمی دونم پارتی اصلی شب کریسمس کجا برگزار میشه 

به احتمال زیاد وسط شهر باشه made by Laie....

قرار شد پسر عموم پیگیری کنه ببینه کجاست 

امسال درختتم آماده نکردم به خاطر درسام اصلا حوصله ندارم کسی رو دعوت کنم به جاش شاید برم خونه عموم  

واسه دوشنبه هم می خوام برم کلیسا 

یک ماه پیش که اومده بودم اینجا رفتم کلیسا شمع نذر کردم که گفتم این هفته برم بزارم دینی رو گردنم نمونه 

قرار بود پسر عموم یک شنبه منو ببره ... یادم اومد یک شنبه مراسم مسیحیاست کلیسا هم خیلی شلوغ میشه  بقیه روزا بهتره ... دوباره زنگ زدم برنامه رو عوض کردم گفتم بهش دوشنبه میریم 

خدا کنه سه شنبه امتحان نداشته باشم و الا وقت ندارم باز باید کنسلش کنم 

آخیییییییییییییی بابام هم امروز اومدیه عااالمه هم برام لباس خریده بود 

یه هفته دیگه دوباره بر میگرده 

 

دارم آهنگ incomplete از Back street boys  رو گوش میکنم هر چند میدونم خیلی قدیمیه ولی برای من زنده کردن یه خاطرات و یه هواییه که فراموش نمی شه 

مخصوصا این دو قطعه 

Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby
It’s written on your face
You still wonder if we made a big mistake

 

I'd try to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete

[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 21:51 ] [ تریوا ] [ ]
بانک 2
سلااااام 

خووووبین ؟؟؟ خوشیییییییییییین 

دیشب که خیلی خسته بودم می خواستم ساعت 12 بخوابم خدا رو شکر تا 2 و نیم بیدار بودم 

آخه مگه این افکار لعنتی میزاااااارن 

آلارم گذاشتم ساعت 7 صبح بیدار شم که اونم خدا رو شکر ساعت 9 بیدار شدم 

رفتم یه دوش گرفتم و صبحونه خوردم و کتابامو بردم اتاق بالایی که خیلی خلوته  و مشغول خوندن بودم که تلفنم زنگ خورد 

گوشی رو که برداشتم ..... مامانم بود اونقد خوشحااااااااااااال شدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد ......... یه عالمه حرفیدم و شوخی با مامان  آخرش گفت بسه دیگه زیاد حرف نزن پاشو برو بانک حقوق بابات اومده .... برو بگیرش  

یعنی زد تو ذوقم ..... آخه داشتم درسمـــــــــــــــــــــو می خوندما 

یه روز خواستیم مثل آدم بخونیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نمی شه که images/smilies/a54d65a.gif

کارت بابامو گرفتم و لباسامو عوض کردم و رفتم بانک دو ساعتم اونجا معطل شدم آخرش مدیرشون که فامیلمون گفت ااا تو چرا اومدی  من به مامانت زنگ زدم گفتم فقط شماره کارتشو میخوام که چک کنم اومده یا نه 

خلاصه شماره کارت رو گرفت و بعد نیم ساعت اومد گفت هنوز حقوقش نیومده 

یعنی این همه وقتم ضااااایع شد رفــــــــــــــــت 

چرا با من این کارو میکنین آخه ..... وقت تلف شدمو کی برمیگردونه ؟؟؟!! هااا!!!

برگشتم خونه دیگه ظهر شده بود 

رفتم یه دوش دیگه گرفتم برگشتم اتاقم بخونمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد .... دیدم محمدم 3 بار زنگ زده به هر دو گوشیام 

یادم افتاد اصلا صبح بهش اس نداده بودم 

زنگیدم گفتم ببخشید حموم بودم ...

بعد ممدیم میگه خوبه من هر وقت گمت کردم تو حموم پیدات میکنم 

در مورد کاراش حرف زد و از درسام پرسید و بعدش رفت 

روحیه ام هم بســــــــــــــــی عوض شد  I Love You

آخرشم رفتم خوندم 

الانم اومدم بازیمو رو لپ  تاب دانلود کنم 

ممدی میگه تو آدم نمیشی مثل بقیه بشینی بخونی باید وسطاش از این پارازیتای مسخره داشته باشی

خوب نمی تونم ................... نمی تونـــــــــــــــــــــــــــم  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 18:53 ] [ تریوا ] [ ]
شکایت
سلااااام

خوووبین عایا ؟ 

اصلاا اعصاب ندارم 

از صبح توی سایتا دنبال کتابم تا الان Computer لینک دانلود درست حسابی هم پیدا نکردم 

چه وضعشه عاااخه ............ ترو خدا تو لینکای مستقیم بزارین وقت ندارم خوووو

اصلا این هفته اعصابم خیلی داغونه خیلیییی 

کسی باهام حرف بزنه سرش داد میزنم 

سرم خیلی شلوغه دو تا سمینار دارم با یه عالمه درس Reading a Book نمی رســــــــــم به هیچی 

یکی از سمینارامم راجع به پالایشگاهه که باید برم اونجا کلی اطلاعات و عکس و فیلم بگیرم .... دو دستی خودمو بد بخت کردم با این سمینار انتخاب کردنم Hanging

آخه این دکترمون فک کرده من با این تیپ و قیافه برا خوش گذرونی اومدم دانشگاه

 منم خواستم  آقای دکتر رو ضایع کنم 

 

اون دفعه که گفت یه سمینار میخوام تو پالایشگاه کی فک میکنه از عهدش بر میاد ؟؟!!! من خیلی سریع و با اعتماد گفتم : من این سمینارو انتخاب میکنم .... فک میکردم قبول نکنه  منم فوقش یه موضوع دیگرو انتخاب میکردمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد ... ولی متاسفانه قبول کرد 

 از همه جا بیخبر نگوووو ورودی پالایشگاه دردسر داره تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

روز سه شنبه رفتم دانشگاه واسه گرفتن موافقت نامه ورود به پالایشگاه 

فکر میکردم موافقت نامه خیلی سریع تر از اینا تموم بشه 

درخواستمو که نوشتم گفت برو دو هفته دیگه بیا 

یعنی چی دو هفته ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! خیلی دوره تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

گفت اونجا از نظر امنیت منطقه ای هم باید تاایید کنن بعد بری

هیچی دیگه دو هفته هم باید پیگیر باشم همش 

دردسره دیگه دردســـــــــــــــــــــــ   ــــــــــــــــــــــر 

هرچی میبینم وقتم کمه باید خوب برنامه ریزی کنم به همه چی برسم 

دلمم برای مامانم تنگیده 

اصلااا یه جور عادت شده 

دو سال ازش دورم 

الانم واسه درسام دو سال دیگ ازش دور میشم هییییییییییییییییییی 

[ جمعه چهاردهم آذر 1393 ] [ 17:12 ] [ تریوا ] [ ]
وقت نداااارم
سلاام خوووبين ؟؟؟؟

چه خبر

من که غرق در درسامم

آدم غلط بکنه فوق بخونه

کار خودمو که داشتم جایگاه خودمم داشتم دیگه این درس خوندن اضافه ام چی بود عاااااااااااخهsad blinking emoticon

وقت هیچی رو ندااارم بخدااا

نمی دونم درسام داره رو فیس بوکم تاثیر میذاره !!! ... یا فیس بوک داره رو درسام تاثیر میزاره ؟!! 

خلاااصه نمی دونم 

نه به این می رسم 

نه به اون پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

فردا هم امتحان دارم ولی تا الان مشغول بازی های گوشیم بودم  آخه این بازی فیس بوک های دی خیلی باحاله حتما بازیش کنین مثل فارم ویل 

عاقااااا کی میگه مواد مخدر و سیگار و مشروب برای جوونا بده ؟؟!!! اعتیاد میاره ؟؟!!! برادر !! عایاااا اعتیاادش بیشتر از نت و گوشیه ؟؟!!  نه !!! جواب منو بده خواهشااا 

بخدااا نیست ... بهتر نباشه بدترم نیست 

[ دوشنبه سوم آذر 1393 ] [ 21:43 ] [ تریوا ] [ ]
وقتم پره
سلام بچه ها خوبین؟؟

به نصف لینکا سر زدم ... وبلاگاتونو که بستین 

آخه چرااااا ... این مدت نبودم عجب همه چیز عوض شد ... دوستامم نیستن دیگه 

بچه ها اگه وبلاگ دیگه دارین بیاین آدرس بدین لطفاااا 

لازم شد اینجا از دوستم قزاق تشکر کنم که همیشه جویای حال ماست واقعاااا بسیار ممنونم دوست عزیزم For You

 

خیلی درگیر درس و دانشگاهم شدم از خانواده هم دورم یه کم بی حوصلم 

کلاسا هم خیلی خوب تشکیل میشه از همه اش راضی ام کل دانشجوهای ماستر 10 نفریم 

نمی دونم بین این 10 نفر خیلی آرزو دارم جزو رتبه های اول باااااشم 

قبلا به این فکر نمی کردم ولی حیفه  .... آخه بین دانشجوهای ورودی ماستر امسال با اینکه برای امتحان ورودیش زیاد نخوندم ولی قبول شدم و همش 3 نفر بودیم که تو امتحان ورودی قبول شدیم بقیه ها هم دانشجوهای سال قبلن که یه سال درسشونو تمدید کردن 

حیف این استعدادمو نادیده بگیرمااااااااا 

توی راهروی دانشگاه با زینب و فرح راه می رفتیم که یه عکس دسته جمعی از فارغ التحصیلی استادامون تو مقطع کارشناسی دیدم فک کنم مال سال های 80 میلادی باشه .... خیلی خنده دار بود خداااایی ... 21 و 22 ساله فارغ التحصیل میشن ولی خیلی بزرگتر نشون میدادن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد دخترا همه موهاشون وحشتناااااااااک بود دقیقا این شکلی ولی خوب واسه اون زمونااا مد بود دیگه 

یه هفته اس از محمدم خبر نداشتم ... خیلی مریض بود Smiley.... یه بار بهش زنگ زدم صداش خیلی گرفته بود دیگه ازش خبر نداشتم  خیلی در حقش کم می زارم اون همیشه یه پله از من بالاتره خیلی هوامو داره

من خیلی واسش کم میزارمشکلک های شباهنگShabahang

دیشب داشتیم حرف میزدیم در مورد برنامه های آیندم ... همیشه در مورد همه چیز با هم مشورت می کنیم

اونم همه حواسش به من بود ... منم دریغ از این که با حرفام ناراحتش می کنم

بعد گفت : پس من کجای برنامه هاتم؟!!!!

یعنی اصلا حواسم بهش نبود ؟؟؟!! با خودم کلی فکر کردم .... چقده من این بشر رو با حرفام ناراحت میکنم  

ولی هنوز پا به پامه 05200000 

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 12:12 ] [ تریوا ] [ ]
قبووول شدم
بچه هااا سلاام خوبین؟؟

روزتون خوب گذشت آیا ؟؟

منم خوبم خوشم و میگذرونم 

اول از همه بگم این وبلاگ چرا این طوری شده قبلا یه قالب گذاشته بودم الان برگشته رو قالب بلاگفا ..... من قالب قدیمی خودمو می خواااااااااااااام crying girl emoticon ..... خواهشاااا برش گردونین 

 مسئولین رسیدگی کنین لطفاااااااااپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

خوب حالا بریم سر خبرا :- 

ماسترم قبول شدم  و این روزا دنبال کارای ثبت نام و کارای پزشکی بودم خدا رو شکر 

اصلا یه شور و شوقی دااااااااارم  دوباره برگشتم سر درس و دانشگااااه 

کلاسام هم 3 روز در هفته اس (یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه )

که روز دوشنبه فقط یک واحد دارم بقیه روزا 3 واحد Hairdo

الان من خیلی آرامش دارم .... خیلیییییییی 

محمدم هم کنارمه Gemini ... واقعا وجودش تو زندگیم آرامش بخش ... بهترین تکیه گاه ... این برای من اولین رابطه اس 

محمد برام یه صفحه جدیدی از زندگی باز کرد .... نزدیکترین دوستم که می خواد مرد زندگیم شه Heart Smile

محمدم همه جا باهام بود کنارم بود درکم میکرد Smiley

محمدم ازت ممنونم .... عاااااشقتم ... روزا بدون تو نمی گذره 

خانواده ام هم از این رابطه اطلاع دارن خانواده اونم می دونن ... توی بیرون رفتنا و با هم بودنامون مشکلی نداریم 

ولی حالا فقط یه مشکل داریم واسه ماستر اومدم یه شهر دیگه 

مجبوریم هر چند ماه یه بار هم دیگرو ببینیم unhappy smiley emoticon

 

[ سه شنبه سیزدهم آبان 1393 ] [ 21:6 ] [ تریوا ] [ ]
روزانه اي ديگر
سلام بچه هااا خووووبین ؟؟؟

شنگولین ؟؟؟ 

خوش میگذره ؟؟

من 10 روز دیگه امتجان وروردی ماستر دارم و خدار رو شکر تا الانم هنوز خودمو آماده نکردم و جالب اینکه توقع دارم قبول هم بشم sorrow emoticon

اصلا نمی دونم چرا این ظوری شد یهو محمد پیشنهادشو داد منم الان یه ور درگیر محمدم یه ور درگیر فوق ولی محمد میگه درسات مهم تره این قضیه رو برای بعد موکول می کنیم 

چجوری میشه عاشق یکی شد که به چشم عشق بهش نگاه نکردی ؟؟؟ دو سال تمام باهاش دوست بودی دوست 24 ساعته هر وقت ناراحت بود به تو گفت هر وقت ناراحت بودی بهش گفتی گزارش کامل روزانتو داره کجا میری چیکار میکنی تو همه شرایط سختت باهات بود دلت گرفته بود از لحن صدات می فهمید ناراحت بودی ناراحت میشد  رفیق بوووود رفیق .... نه عشق !!! ولی حالا می خواد عشق بشه ؟؟!!!

محمد میگه دو سال که خانواده هامونم می دونن قبول هم داشتن دیگ مشکلت چیه ....

منم نمی دونم چی می خوام

با خواهرم در میون گذاشتم باهاش حرف بزنم .... انگار نه انگار .... سحرم که الان درگیره بهم گفت وقتمو برات خالی میکنم با هم درموردش حرف بزنیم .... سارا هم که بعد فوت مادرش کارای خونه افتاده رو دوشش خیلی می خواد برام وقت بزاره نمی شه ... فقط یه شیرین نظرشو داد که بعد کلی صحبت و قانع کردنم گفت که  از نظر اون مثبته

من و محمد بعضی اختلافاتو داریم خودش میگه به هم میرسیم بعد حل میکنیم من میگم اول حل کنیم بعد به هم برسیم 

خیلی درگیرم خیلییییییییی

قبل این خیلی راحت تر بودم خاستگار میومد زود رد میکردم اصلاا استرس نداشتم

توی این دو سال هیچ فکر نمی کردم محمد هم چین پیشنهادی تو عمرش بهم بده 

بگذریم ......!!!!!

بابام ازم خواست براش فیس بوک درست کنم ....

براش درست کردم توی گوشیشم باز کردم پیجایی رو که میخواست ادد کردم 

یکی از این پیجا یه موضوع دینی مذهبی گذاشته بود بعد بابام دید هی میگه این چیه من از این چیزا خوشم نمیاد بیا برام پاک کن من هم چین مطلبی تو صفحه ام ننوشته ام میگم باابایی عزیزم اینو ادمین صفحه نوشته میگه به ادمین بگو اینا رو‌ واسه من ننویسه خوشم نمیاد  حالا بیا و بفهون عجب مکافاتی گیر کردیم 

درگیرم درگیر پ.ن : عادت داشتم هر مشکلی واسم پیش میومد رو به تو می گفتم ... حالا مشکلی که در رابطه با تو دارم رو به کی بگم

[ جمعه هفتم شهریور 1393 ] [ 13:54 ] [ تریوا ] [ ]
از یه جاایی به بعد
از یه جاایی به بعد صبر آدم تموم میشه 

از یه جایی به بعد چیزی به اسم طلوع وجود نداره ... غروبه و بس

دقیقا این روزا آدم دیگه گریه نمی کنه بغضش نمی ترکه بابت همه چیز سرد میشه 

مهم نیست 

اصلا انگار همه اینا مهم تیست 

حکمت خدا مهم تره 

یعنی خدا قبول داره این هم عذاب رو ؟؟؛؛؛

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 11:23 ] [ تریوا ] [ ]
وقتى دوست دارم مجهول بنويسم
امروز نوشته هامو براي دل خودم مي نويسم

 

قرار شد هم دیگه رو ببینیم که با هم آشنا شیم

توی یه کافه شاپ 

دو دل بودم که برم یا نرم

آخرش با کلی کلنجار رفتن با خودم قبول کردم که برم 

طبق ساعت مقرر رسیدم اونجا 

هر چند دوست نداشتم من منتظر باشم و‌اون بیاد ولی خوب پیش اومد دیگه

یه ساعت با هم بودیم 

واسه بار اول هم دیگرو دیدن و با هم آشنا شدن خوب بود

ولی نمی دونم چرا معذب بود 

البته اینو از رفتارش دیدم

خیلی نقاط مشترک داشتیم از معدود اشخاصیه که از شخصیتش خوشم اومد نه شکل و قیافه اش ... از فرهنگ و طرز صحبت کردنش خوشم اومد

خیلی دوست دارم بیشتر آشنا شیم ... نمی دونم آین اولین و آخرین بار بود که هم دیگرو‌ دیدیم یا ادامه داره

خیلی جنتلمن بود .... 

برگشتم خونه دلم خیلی گرفت ...  

نمی دونم چرا ... پر از استرس بودم 

من هر وقت دلم میگیره با محمد حرف میزنم .‌. بهترین دوستمه خیلی بهم آرامش میده

بهش اس دادم حالم بده دلم گرفته دارم گریه میکنم ... بهم زنگید جواب ندادم .. گوشی رو خاموش کردم خوابیدم ... محمدی که همه چی رو بهش میگم و کمکم میکنه نتونست کاری کنه جرات نداشتم بهش بگم 

امروز صبح با اینکه سردرد‌شدیدی داشتم واسه تغییر روحیه ام رفتم پیکنیک که شاید بهتر شم که خدا رو شکر‌ نشدم

محمد صبح بهم زنگ زد دلخور بود که جوابشو ندادم ... بهش گفتم حالم خوبه نگران نباشه ‌‌.. بهم گفت من این صدا رو میشناسم به من نمی تونی دروغ بگی می دونم چیزیت هست ... نتونستم چیزی بگم بغض کرده بودم ... حرف رو عوض کردم ... محمد تنها کسی که حالتم رو از طرز اس و صدام تشخیص میده ... بعدش  بهم اس داد قول بده ناراحت نشی و بهت خوش بگذره ... اس دادم مرسی سعی میکنم ... گفت من این چیزا حالیم نمی شه ناراحت باشی ناراحت میشم ...

دوباره اس داد پیشت بودم نمیذاشتم این طوری بمونی ازدلت در میاوردم ... واقعااا کاش بود یا نبود ؟؟!!! .... بهش اس دادم مرسی تو‌کم نمی زاری ..... بهم اس داد چرا ناراحتی تقصیر کیه این طوری دلت گرفته ؟؟ ... اس دادم تقصیر دشمن ... اس داد اگه دشمن نبود الان پیشت بودم این روزا که اینجام کمتر باهاتم و کمتر گزارشاتتو دارم تو هم دلت میگیره ببخش که نیستم دارم کم میزارم امشب بهت میزنگم

من و محمد دو دوست خیلی به هم نزدیکیم تو دوستیمون دختر و پسر نیست فقط دو تا رفیق همین ... 

ای رفیق .... دل رفیقت کلی تنگه .... تو دل رفیقت کلی حرف ناگفته اس 

تا الانم هیچ‌تغییری تو‌روحیه ام نشده نمی دونم چرااا ... 

آخربن جمله ای که دوست دارم بنویسم حرف دل امشبمه ...... خیلی سخته عاشق مردونگیه یه مرد باشی که مردت نیست 

 

 

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 22:27 ] [ تریوا ] [ ]
برگشت
بعضی موقع ها آدم مجبوره یه جاایی رو ترک کنه

منم یه مدت اینجا رو ترک کردم حسش نبود خيلي نبوووود

دوست هم نداشتم اینجارو‌ پاک کنم برام پر از خاطره اس 

برمیگردم‌و‌ دوباره می نویسم 

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 13:11 ] [ تریوا ] [ ]
هم چنان ناراحت
  امشب از اون شباست که دلم گرفته .... بد جور ... می خوام گریه کنم 

واسه دوستم سارا یه مشکلی پیش اومده ...  بهش گفتم اگه بهم میگفتی نمی ذاشتم این مشکلات به وجود بیاد 

تو پست بعدی واستون می نویسم الان با گوشی آپ کردم حوصله نوشتن با کیبورد گوشی رو ندارم  امکان درج شکلک هم که نیس :(  

الان دقیقا به کسی احتیاج دارم که سرزده سراغمو بگیره .... کسی که انتظارشو ندارم ... مثل اونکه چند ماه پیش سراغمو گرفت :( 

 بعضی مواقع حرفایی ته دلم تلنبار میشه که اگه بگم کفر گفتم پس خدایا بزار همون جوری ته دل بمونه :( 

پ.ن : احساس میکنم وجود ندارم :( بود و نبودم یکیه اصلا مهم نیست ... احساس تنهایی میکنم به هیج وجه مهم نیست .... احساس میکنم از خدا دور شدم ...  و باز هم افسزدگی 

 خدایااااااااا ......ممنونم ...  >_< 

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 23:55 ] [ تریوا ] [ ]
خط خطی نویس !!!
1- تو شرکت کاری نیست اون وقت من میام اینجا و فقط آپ می کنم

از این ور همه همه نگاه هاشون به منه .... آخه کار نیست ... تعجب از اینه که  صدای کیبورد واسه چیه

آقای م همکار که دست بردار نیست جلوی مدیرمون لوم داده گفته اگه سایت فیس بوک بسته شه بعضی ها بیکار میشن ....

ای تو روحت ....

بچه ها من این ای تو روحت رو خیلی  تو حرفام به کار می برم  .. بابام رو این تکیه کلاما حساسه ...

خوبه بابام یه شهر دیگه اس و هر چند ماه یه بار میاد اینجا 

و الا الان تا این حد پیشرفت نمی کردم تو تکیه کلام های این چنینی

آخه این بابام دوس داره همیشه ظریف و با نزاکت و با ادب صحبت کنیم 

یه چند تا تکیه کلامای عربی قلمبه هاشو دارم با دوستام حرف میزنم ... 

بابام این طوری نگام میکنه.... یعنی ممنوع !!!


............................................................................................................................................


2- راستی یه چیزی تو رو خدا همتون  جواب بدین 

مدیرمون میگه جمله بندیهای فارسیت شبیه وصاایای امام 

دو صفحه می نویسی دنبال فعلش میگردم نیست ....

 وصایای امام هم همین طوریه به زور ازش سر در میاری 


یه چیز توی دلم بود می خواستم بهش بگم ولی گفتم بده بهش بر میخوره 


ما به جای وصایای امام سال اول حقوق بشر داشتیم سال دوم هم دموکراسی اونا هم یه جوراایی غیر مفهومن ولی خیلی قشنگ و در عین حال مزخرف بودن 

دقیقا قشنگ و مزخرف 

گیج شدین ؟؟؟ نیشخند مهم نیست کل منظور این بود که به  واحدای مهندسی نمیخورد که 

ولي دموكراسي رو بيشتر دوست داشتم .... مفهوم و قابل بیان تر بود


............................................................................................................................................


3- یه عرضی دارم با دوستانی که توی لینک دوستانم نیستن میان و نظر خصوصی میدن که البته توشون یه سری سؤالاته که مثلااا من باید جواب بدم و اسمشونو مینویسن.... بدون آدرس سایت 

آخه جواب منو بدین من کجا بتونم جواب شما رو بنویسم ؟؟؟؟؟!!!!!

اگه میخوای دوباره به سایت سر بزنی و جوابشو بخونی که دیگه معنی نداره خصوصی میدی !!!

درک کنید این چیزارو آخه !!


............................................................................................................................................

پ.ن :  یه تصمیم رو که قبلاا گرفته بودم می خوام به نتیجه اش برسووونم بعدن بهتون میگم 

فعلااا

[ دوشنبه بیستم خرداد 1392 ] [ 10:0 ] [ تریوا ] [ ]
آپ از شرکت
خیلی بده دیگه ... کاری نباشه انجام بدی :lollipop2-smiley:  

بعد مجبور شی تو شرکت به جای کار کردن یا بیای بلاگفا یا بری فیس بوک یا بری سایت های سرگرمیhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hamwheelsmilf.gif

خوب نمی شه آخه

من کار میخوام 

آدم این طوری حوصله اش بیشتر سر میره 

دیروز دوستم محمد زنگ زد اون قد حرف زدیم .... از پشت گوشی زدیم تو سر و کله هم دیگه 

این پسر دانشگاهش رو 6 ساله تموم کرده این دیگه ترم آخرشه اگه خدا بخواد نیشخند

امروز هم امتحاناش شروع میشه .... دوس داشتم الان به جاش می رفتم دانشگاه امتحان می دادم 

چقده من امتحانا رو دوست دارم !!!:flirtyeyess: 

بحثمون سر این بود که دعوتش کردم بیاد اینجا اخه اینجا من هنوز دوست پیدا نکردم .... حوصله ام سر رفته .... دلم دوستامو میخواد .... خیلی بهم انرژی مثبت میدن خدایی :goldy3:

بهش میگم با بچه های گروه بیاین اینجا 

علی که تو وزارت برق کار میکنه بهونه میاره که بهش مرخصی نمیدن 

اینم گفت برنامه ها رو تنظیم میکنیم و میام :mulftistars:

می دونم اگه بدونن دلم گرفته حتمااااا میاااان 

اینا از اون دوستاایی ان که تا میبینن یکی از دوستاشون ناراحته هر کاری میکنن تا از اون مودش در بیاد  made by Laie

تازه یکی از دخترای گروهمون هم نامزد کرده قراره واسشون یه جشن کوچولو بگیریم اونم میخواد نامزدشو به بچه های گروه معرفی کنه 

یاد پنج شنبه آخر رمضون افتادم با هم رفتیم رستوران چه حالی داد اون شب بعد از رستوران رفتیم مول بعد از اون هم رفتیم بستنی فروشی تازه 11 شب بود که همه پشیمون شدیم گفتیم کاش می رفتیم شهر بازی  بعدش  ساعت 12 و نیم شب مجبور شدم زنگ بزنم پسر همسایه مون بیاد دنبالم آخه خیابونا (به جز اون منطقه ای که توش بودیم ) خیلی خلوت بود 

الان واقعاااا احتیاج دارم دوستام پیشن باشن

قبول دارین بیرون رفتن با دوستا یه چیز دیگه اس 

[ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 8:54 ] [ تریوا ] [ ]
به شدت قاطی !!!!
من این روزا دارم نگران خودم می شم 

حس گرمایی و سرمایی بدنم به شدت قاطی کرده 

مثلااا الان  تابستونه هااااا دمای هوا به 35 هم رسیده مردم کفرشون گرفته از گرما 

اما من چی؟؟؟!!!

تا می رسم شرکت همه سبلیتا رو خاموش میکنم 

توی اتاق گرم میشینم 

باور میکنید سردمه ؟؟؟

هیچی دیگه نتیجه گیریم درسته

باید حس گرمایش و سرمایش بدنم رو فرمت کنم  نه ؟؟؟!!!


اصلا من نمی دونم چرااا به مدت 2 ماهه وعده غذایی ناهار رو از وعده های غذاییم حذف کردم ؟؟؟!!

حوصله ام نمیگیره تو شرکت غذا بخورم 

به این دلیله که کلا ناهار حذف شد ... الان فقط تو وعده هام صبحونه و شام رو دارم 

میان وعده ها هم بای بای 

اصلا روزه بگیرم بهتره نه ؟؟؟

ثوابم داره

 در بعضی مواقع آمده ثوابش از رمضان هم بیشتر است  


امروز یه گوشواره کردم گوشم از اون جمجمه استخونیا 

امروز مدیرمون بعد از نگاه خیره انگیز به گشواره ام و بسی قش کردن از خنده میگه دختر این چه گوشواره ایه گوشت کردی ؟؟؟

خوب من دوسش دارم اعتراضیه 


یه موضوع دومی رو ادامه مطلب گذاااشتم راجع به دوستم بخونیدش لطفاااا



ادامه مطلب
[ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 ] [ 9:11 ] [ تریوا ] [ ]
دردسر
هی من میگم دوقلو بودن بده هی میگن خوبه !!

خوب بده عزیز من بده !!!

پنج شنبه از کارتای چند تا شرکت عکس گرفته بودم که شماره تلفناشون توش بود !!

آقای م همکارم هم یکی یکی از گوشیم شماره ها رو می خوند و من تماس می گرفتم 

تا اینکه رسید به یه  عکس بعد زود ردش کرد

بعد از اینکه کارارم تموم شد گفتم ببینم این عکسه چی بود ردش کرد

وقتی عکسو باز کردم بعلــــــــــــــــــه  

نمی دونید چی دیدیم ؟؟؟؟!!!!تعجب

آبجیم روی تخت دراز کشیده  داره داداشم و می بوسه داداشم هم عکس گرفته

ما هم ماشالله خانوادگی لباسای خونه مون نسبتااااااااااااا راااااحتی 

خوب عزیز من الان این فک کرده این منم و داداشم هم آقای دوس پسر 

آخه این شانسه من دارم ؟؟

برگشتم خونه می گم این چه عکس مسخره ایه با گوشی من گرفتید ؟؟؟!!! ...... داداشم میگه عاااشقال کصاااااااافط این حرفا چیه خواهر برادریم  ...... آخه عزیز من اون چه می دونه خواهر برادر چیه 

اونی که تو عکس بود خواهرم بود من که نبووودم 

ولی اون که نمی دونه ما دوقلوییم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هییییییییییییییییییییی!!!


دوست دختر داداشم چند روزه بهم اس نمیده مامانم دلشوره گرفته میگه نکنه دعواشون شده میگم مامان داره درس میخونه فصل امتحاناته !!! میگه بایدد زنگ بزنی ببینم نکنه پسرم دختره رو ناراحت کرده باشه

آخرش زنگ زدم دختره می بینم بله الان درگیر امتحاناته 

مامانم باور نمی کنه چند روزه به داداشم گیر داده براش کادو یه چیز بخر بهش بدیم زشته 

اون روز گیر داده به من برو براش عروسک خرسی بزرگ بخر خونه مون دعوتش کنیم بهش بدیم !!!

داداشم برگشته میگه خودش خرسه چرا براش خرس بخری  (چون دختره یه کم پرهنیشخند )

مامانم دو روز عزا گرفته که چرا به دختره میگه خرس 

نکنه ازش خوشش نمیاد ؟؟!! پس چرا بهش زنگ میزنه ..... نکنه  یه روز دعواش کنه ... نکنه دلشو بشکنه ... نکنه این حرفا رو به دختره بزنه ناراحتش کنه ... نکنه ... نکنه ... 

یعنی بد جور گیر داده هاااااااا

مامانم خیلی این دختره رو دوس داره

درسته دختره خوشکل نیست (البته مامانم قبول نمی کنه هااا تا حرف از خوشکلیش بزنیم دعوامون می کنه ) همین که به قول مامانم دختر آرومیه قبولش داریم

هیچی دیگه اینم از مامان ما

منتظره امتحانات تموم بشه دختره رو دعوت کنیم خونه مون

[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 14:20 ] [ تریوا ] [ ]
خط خطی
بعضی وقت ها وااقعااا حس نوشتن نیست هاا

یعنی نمی تونی بنویسی

حوصله نداری

این روزهاا هم حوووصله ش نبود

از این به بعد شاید دوباره برگشتم 

[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 10:18 ] [ تریوا ] [ ]
بعد از عید !!
 سلااااااا خووووبین ؟؟؟

من خیلی خوبم پر انرژی !!

دیروز رفتم بلیط کنسرت ابی و منصور و جمشید گرفتم 

به بابام زنگ زدم میگم تو هم میای برات بگیرم

میگه اگه معین باشه میام با اینا حوصلم سر میره !!

آخرش قرار شد مامانم بیاد 

براش بلیط گرفتم بیچاره قرار بود امروز برگرده بغداد به خاطر کنسرت پنج شنبه بر میگرده !!

دیشب اومده میگه من تو کنسرت حوصله ام سر میره اینا مثل کامران و هومن شاد نمی خونن !!

من: 

حالا به زور متقاعدش کردم که  منصور دیوونه بازی درمیاره جمشید هم کردی میخونه خوش میگذره 

میگه پس بزار اونا اول بخونن رسید ابی ما بر میگردیم خونه !!

خوب من 45 دلار دادم کنسرت ابی !! همه این پولا به خاطر ابی بود اون وقت میخواد منو برگردونه خونه

امروز هم میگه من کامران و هومن و میخوام  اونا شادترن 

میگین کامران و هومن و از کجاااااااااا براش بیارم تو کنسرت حوصله اش سر نره ؟؟!!!


از امروز هم کلااسای زبانم بعد از تعطیلات نوروزی شروع میشه

ولی شرکتمون تا شنبه دیگه تعطیله

چقده از خووونه نشستن حوصلم سر میره


راستی تعطیلات نوروزی چطور بود

اینجاااا کلی خووووووووووووش گذشت 

همه جا رقص و پایکوووبی کردی بود

بسی به دلمان نشست 

مردم هم میرفتن دشت و کوه ما توخونه نشسته بودیم درگیر اسباب کشی !!

هی !!

عموم اینا  هم نبودن اصلااا دشت و کوه رفتن خوش نمی گذشت بدووونشون

زنگ زدم پسر عموهام یه ماه دیگه میان !

دلم براااشون تنگ شده 

هر وقت با پسر عموهام میریم بیرون اگه 2 نصفه شب برگردیم خونه خیلی خوبه !!!!

اصلاا وقت رو فراموش میکنیم !! به کلی !!

دیگه اینکه وقت ندارم بیشتر  از این بنویسم بعدااا در خدمتیم !!

[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 14:38 ] [ تریوا ] [ ]
آخرین نوشته های 91

سلاااام خوووووووووووبین  

بازم رسیدیم به  آخرین نوشته های سال ....

آخر های هر سااال آرزو می کنیم سال جدید اتفاقات و خبر های خوب و جدیدی رو داشته باشیم ....

آرزو میکنیم به اون چیزی که می خوایم برسیم 

آرزو میکنیم امسال با سال های دیگه فرق داشته باشه

و باز هم سال نو مثل همه سال ها خوبی ها و بدی های خودش رو داره

باز هم میگذره و روزهاااشو اتفاقاتش خاطره میمونه

پس امیدوارم 92 پر از خاطرات خوب باااشه ...


امسااال مااا سرمون خیلی شلووغه

خونه جدید که خریدیم خواستیم اسباب کشیمون قبل از عید تموم شه ... ولی نشد تا الان هم درگیر تهیه ووسایل و دیزاین خونه ایم بسی سرمان شلوغ است

اصلاا یادمون رفته ماهی برای سفره مون بخریم 

چیزی نمیشه که ؟؟! نه !!! اصلاا ماهی قرمزا واسه چیه ؟؟؟ باورم میکنید من این ماهی قرمزا رو میزارم سر سفره ولی نمیدونم رمز چیه ؟؟؟

دیگه اینکه تخم مرغ هم یادم رفته رنگ کنم !!

و اینکه هفت سینمون کامل نیست!! 

اصلاا سنجد و سمنو نداااااریم !! 

می خواستیم سکه بزاریم بعد گفتیم نمیشه باید خوردنی باااشه سکه که خوردنی نیست 

بابام میگه سینه مرغ میزاریم!! خوب اینم سین دیگه !

الان که فک میکنم هم چین بد هم نمیگه خوووو اینم با سین شروع میشه دیگه ؟؟!!

اصلاا بد جور درگیریم امساااااااااال هاااا

قشنگ ترین لحظات قبل از عیده .... این لحظااات را پاس بداااریمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

چووون بعد از عید دوباره کار و بدبختی شروع میشه 

نگین نگفتم!!

پیشاااااااااااااپیش سال نوتون مباااااااااااااااارک دوووستاان !! made by Laie


[ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 11:43 ] [ تریوا ] [ ]
پروژه جدید
این روزا خیلی چیزا هست منو ناراحت میکنه

دوای دردم هم فقط همینه screaming.gif : 33 par 28 pixels.

راااستی از یک شنبه یه پروژه کاری دارم قراره باهاشون قرارداد ببندم ولی حقوقش کمه 

با اینکه پروژه تو شهر خودم هم نیست 

نمی ارزه هااااااااااااااا 

ولی میرم باز میگم از خونه  نشستن بهتره !!!

ولی حقوقش کمه تازه یک ساعت هم از شهرم دوووره !!

نمی دونم شرکت های ایرانی چرا حقوقشون کمه !!!

خودم با یه شرکت ترک مصاحبه داشتم قرار شد چون مهندس صفرم بهم حقوق خیلی کمی بدن یعنی 800 دولار بعد هر سه ماه 300$ به حقوقم اضافه میکنن و اگه پیشرفت داشتم بیشتر از 300$ اضافه میکنن !!

منم قبول کردم هاا ولی اونا پروژه شون تو تابستون شروع میشه !! یعنی انتظااااااااااار 

منم گفتم این مدت با شرکت ایرانی قرارداد ببندم !!! ولی حقوقشون 600 .... خیـــــــــــــــــــلی کمه !!!! تااازه اضافه  هم نمیکنن !!Smiley  

بابام میگه حقوق مهم نیست تو اول کار یاد بگیر بعد درخواسست حقوق بالا رو بکن !!Smiley   

از یه لحااظی راست میگه هااا!!! ولی هر چی باااشه این جااا حقوق مهندس این جوری نیس اصلاا خیلی بیشتره !!!! مهندس صفر و میگم

اوونایی هم  که سابقه داررن هیییییییییییییییچی تو خونه هاشووووون تو استخر پر پول شنا میکنن !!

منم قبول کردم حالا بزار کار یاد بگیییییییییییییرم هر چند از ته دلم راضی نیستم آخه می خوام ماشین بخرم خوووب باید حقوقم بیشتر از این باااشه که بتونم پول جمع کنم !!

هییییییییییییییییی!!!

اصلاااا این قیمت اینجا ارزش نداااره که !!! باهاااش دو دست لبااس بخرم تموم شده رفته !!!wedgietariant.gif : 33 par 50 pixels.

هیییییییییییییییییی فقط مسأله حقوقش منو اذیت کرده !!pinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels.

بازم میرم راه دیگه ای ندارم که !!! 

شمااا چی میگین ؟؟؟؟

یه شرکت دیگه هم باهام صحبت کردن ولی کارشووون بعد از عید شروع میشه اونا حقوقشون بالا بود ولی من قبول نکردم آخه کارشون مهندسی نیست یعنی واسشون پیگیری های اداری میکردم !!!

من رد کردم خوب این کاره همه کسه !! من چهار سال بدبختی کشیدم مهندسی خوندم باید هم مهندسی کار کنم !!reading.gif : 48 par 26 pixels.

اونا رو رد کردم

حالا اینام پولشون کمه !!!

نمی شه که من هی از خانواده ام بگیرم اون وقت نمیی تونم مستقل شم و به خودم اعتماد کنم !!furious.gif : 60 par 42 pixels.

آبجی خانومی بازم مثل من مهندس صفره !! با یه شرکت داره کار میکنه !! بهش تا حدود 1000$  حقوق ثابت میدن و در کنارش بهش کارهای مهندسی رو یاد میدن یعنی تاااااااااااازه این حقوق مهندس صفرشووونه شماا فکرشو بکنین سابقه دارار چقد میگیرنن !!!

تازه به اضافه حقوق ثابت نسبتی هم میگیرن  (نسبت های فائده شرکت ) !!! 

من نمی دونم چه شانس  ***** دارم که هر جا کار میکنم باید مدیراشووووووون گدا باشن به کارمندا پول درست حسااابی نمیدن !!


قالب وبلاگ هم عوض گردیــــــــــــــــــــد !! 

[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 10:20 ] [ تریوا ] [ ]
مریم
سلام بچه ها خوبین ؟؟

دیشب از ساعت 11 و نیم شب تا ساعت 2 داشتم با دوستم سارا تلفنی حرف میزدم ( دوست دبیرستانیمه) 

این جا همه خط های موبایل از ساعت 11 شب تا 8 صبح نصف قیمت شارژ میگیره یه خدمت دیگه هم هست که کلااااااااا مجااانیه یعنی هر چقد حرف بزنی از شارژت کم نمیشه 

البته این و برای دختر پسراااا میزارن هااااااا ولی من و سارا هم ازش استفاده میکنیم

هی بهش میگم این مال ما نیست مال دختر پسراااایی که با هم دوستن نیشخند

 ساعت 2 سارا خوابش میومد رفت منم خوابم نمیومد رفتم با علی چت کردم 

خیییییییییییلی خسته شدم .... 

دیشب یاد یه اتفاقی افتااادم 

من و سارا یه دوست داشتیم تو دبیرستان اسمش مریم بود 

البته دوست صمیمیمون نبود ... همین طوری دوست عااادی 

ولی تو دانشگاه من و مریم با هم قبول شدیم اون کامپیوتر قبول شد و من عمران 

سارا هم یه دانشگاه دیگه قبول شد 

بعد مادرم یه جا کار میکرد برادر مریم همکارش بود 

چند روزی بود برادرش نرفته بود اداره 

مادرم هم سراغشونو میگرفت ... منم تو دانشگاه نمی دیدمش

تا اینکه یه روز مامانم با چشاای گریون اومد خونه گفت امروز احمد اومده بود گفته این مدت نبودم خواهرم فوت کرده!!

من :

باورم نمی شد 

مادرم هم مریم و می شناااخت دختر خییییییییییییییلی زرنگی بود 

یه هفته حالم دگرگون بود هر روز من و سارا با هم حرف میزدیم و پای تلفن اونقده گریه می کردیم 

اصلااا افسرده شدم ... خییییییییلی

حتی  علی و سحر  و محمد و مثنی و میزو دوستای دانشگاااهیم هم  متوجه افسردگیم شده بودن 

این بود که هر روز  بعد از کلاسا می رفتیم کافی شاپ و رستوران..  فقط می خواستن فراموش کنم  یادمه اونقد داغون بودم  حتی شب دیر وقت بر میگشنتم خونه خوبه خانواده ام ایراد نمی گرفتن  قبل از این هم پسرا رو با خانواده ام آشنا کرده بودم این بود که تو بیرون رفتن با هم مشکل نداشتیم ... یادمه یه شب اونقد حالم بد بود  محمد و میزو مثنی من و آبجی خانومی رو بردن مرکز خرید(( به قول خودشون مرکز خرید برای خانوما بزرگترین تفریحه)) و بعدش رفتیم رستوران  اون شب ساعت 12 شب برگشتم خونه 

با دوستام داشتم همه چیز رو کم کم فراموش میکردم ... درسته صورت مریم همییییییییییشه جلوی چشام بود ... 

12

یه بار تو دانشگاه مثل هرروز من و سحر رفته بودیم سرویس بهداشتی آرایشمونو درست کنیم داشتم خط چشم میزاشتم صورت مریم تو آینه افتاد  منم دقیق تر نگاه کردم

VBIran Yahoo Messenger Emoticons
..  وحشت زده برگشتم دیییییییییییییدم بلــــــــــــــــــه مریم خانومه !!!
8

دیدم سیاه پوشیده و بدجور نشون میده عزاداره  ...خییییییییییییییییییلی تو شوک بودم

دیدم سحر هم کمتر از من نیست ... سحر همین طوری مثل شوک زده ها به مریم خیره شده بود

 بیچاره مریم از عکس العملمون تعجب کرده بود .... منم دیدم سیاه پپوشیده فهمیدم یکی از خانواده شو از دست داد

نگو خواهرش فوت کرده !!!

خواهرش هم مهندس کامپیوتره نگو مامان خانومی هر دو رو با هم قااااااااااطی کرده 

بیچاره سارا که هر روز بهم اس می داااااد که سردرد گرفتم جون دیشب تا صبح گریه میکردم 

بیچااره دوستااام چه کارا نکردن که من روحیه ام عوض شه 

محمد وقتی اصل قضیه رو متوجه شد دوس داش خفه ام کنه بیچاره یه هفته با دوستای هم محله ایش نبود فقط با بچه های گروهمون ترتیب  بیرون رفتنو میداد !!

خلاصه اشکااام و ناراحتی هام و افسردگیهام به هدر رفت !!!!

ولی خدااایی معرفت دوستام برام مشخص شد !!

[ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ] [ 21:20 ] [ تریوا ] [ ]
زبان
سلااام خوبییییییییین؟؟؟

اصلاا حاااااااااااااااااااااالم خوب نیست 

سرما خوردگی شدید همرا با تب شدید یعنیییییییییییی سووووووووووختم Smiley 

قرص های سرما خوردگی رو که می خورم هم چیییییییییین کسل می شمSmiley   اصلااا همش دوست دارم تو تختم باشم بیروووووون هم هوااااااا باااارونی یعنی عشق خواب و پتو و تخت و صداااای بارووون 

امروز کلاس زبان داشتم 

دیدم قبل از رفتنم یه دوش آب گرم بگیرم بهتره Smiley  

آخ که دوش گرم یک چسبیــــــــــــــــــــــــــــــــــد   

هیچی دیگه کلاسم هم 2 سااااعت

یه دختر و یه پسر تو کلاس زبانمون هستن خیلی پرفکتن نمی دونم اینا که زباااانشون این جوری عااالیه چرا اومدن لول متوسط؟؟؟؟ خو برادر به کلاس ما گند می زنی دیــــــــــــــــــــگه !!!

من صحبت کردنم خوب نیست !!! باید قویش کنم نمی دونم چجوری

بیشترین کسی که تو روز باهاش حرف میزنم علی 

امروز بهش گفتم تو چت دیگه باید انگلیسی حرف بزنیم عربی  تا اطلاع ثانوی ممنوع !!!

خوب باید یه جوری زبانمو تقویت بدم دیگه !!

[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 1:25 ] [ تریوا ] [ ]
دوست
  سلام بچه ها خوبین ؟؟

چه خبر ؟؟؟

من خبرای زیاد دارم 

یکیش این که  اصلن این اینترنت چش شده  بود ؟؟؟!!!!!!!!!!!

اصلاااا کانکت نمی شد 

فک کردم شاید مشکل از لپ تابم باشه 

ولی با لپ تاب آبجی خانومی و آقای برادر هم کانکت نمی شد 

تا امروز خود به خود کانکت شد  

احساس می کردم این مدت از دنیا عقب موندم 

نه که اینترنیت نبوووووووود

ی حسی داااااااااااااااااارم الان احساس میکنم دوباره به دنیااا باز گشتم 

اصلاااا بد جووور معتاد نتم 


چهارشنبه رفتم کلاس زبان ثبت کنم ... اولش تست لول دادم متوسط شدم

سبیکینکش خیلی سخت بود

رسید اونجااایی که باید جوابششو می دادم

منم همش به سقف خیره می شدم دنبال کلمات مناسب برای  جواب سؤالام میگشتمhttp://s19.rimg.info/6bdfe300e1901eb691816b61c0508b52.gif

بعد استادم با من سقف و نگاه میکرد   

 خوب برام سخته انگلیسی حرف بزنم نه که غلط غلوطه برستیجم خراب میشهhttp://s19.rimg.info/88968418295f5db1d20cbf7db7c04062.gif 

دیدم اینم داره سقفو نگاه میکنه و می خنده 

سبیکینک و ول کردم ... بهش میگم اصلاا سبیکینک من خوب نیست قبوووول شمااا فووولی من رو تو سبیکینک رد کن 

بعدش میگه من به انگلیسیت نمی خندم .... نه که خیلی ول میخوری نمی تونی ثابت باشی هی اینو ر و اون ورو نگاه میکنی و چشمک می زنی .. خیلی بازیگوشی من به شیطنتت می خندم 

عااااااااااااشقااااااااال چرا این طوریه این ؟؟!!

خوووب من جیکار کنم رفتار من این جوریه ... اصلاا هر کس منو تو جمع ببینه موقعی که حرف نمی زنم همه میگن خیلی آرومم ... ولی مشکلم موقع حرف زدنه ... موقع حرف زدن شیطنتام میریزه بیروووون .... اصلاا من حرف نزنم سنگین ترم 

اصلااا هم مهم نیست  

بی خیاااال 

راستی دیگه اون شرکتی هم که قرار بود باهاشون کار کنم دیگه کار نمی کنم 

یعنی کارشووون با اختصاص من جور در نمیاد .... این بود که خسته شدم دیگه باهاشون کار نمی کنم 

من این روزا درگیر اینم  که مردمااای این مملکت چقده شوخن

اصلااا یه کم میخوام جدی بااااااااشن  .... نیستن.... از پس خوشن 

پریروز صبح یکی با من تماس گرفت .... جواب تماسشو ندادم ... چون خواب بودم  صداااامم گرفته بووود 

بعدش اس داد من فلانی ام ضروریه جواب  تماسمو بدی 

بله یکی از مهندساایی بود که تو دفتر وزیر کار میکنه که کارفرمای پروژه قبلیمون بودن ...

منم گفتم عصری بهش زنگ میزنم 

عصر که زنگ زدم نتیجه تماس این بود 

من : الو سلام آقای فلانی خوبین ؟؟با من تماس داشتین!!!

اون : سلام عزت خوبی ؟؟

جاااااان ؟؟؟!! عـــــــــــــزت ؟؟؟؟!! این چشه قاطی کرده ؟؟!!

من : ببخشید ؟؟!!!

اون : خوبی تریوا چقده سخت می گیری شوخی بود ...

بعدش که رفتیم سر موضوع پروژه و مشکلاتش وسطای حرفش تیکه های مسخره و شوخی می پروند ...

هیچی دیگه تماس که تموم شد اخرش گفت  (( گراتسیا )) اینم تشکر مکزیکی بود نمی دونم اسپانیایی نمی دونم حااالا هر چی ...

مردمای اینجا اصلن به هیج وجه با هم رسمی نیستن  ... حتی تو اولین برخوردشونم با هم شوخی میکنن ... هیچ وقت هم قبل از اسم آقا و خانوم به کار نمی برن 

بعد وقتی دو تا دوست با هم حرف میزنن هم دیگه رو به اسم بچه لات های پایین شهر صدا میکنن مثل اصغر و عزت و کرم و ..... 

این  آقا دیگه اصلاا تو حرف زدنش ترمز هم نداشت گاز داده بود 180 می رفت !!!

حالا اس داده چقده تو رسمی حرف میزنی بهت بگم من با ادمای رسمی نمی تونم کار کنم 

خودمم می دونم  10 ساله باهاشون زندگی کردم  اصلااا از آدمای رسمی خوششون نمیاد همیشه دوست دارن بدون تعاارف و راحت باشن ... خوب چه کنم که من مشکلم اینه که با اولین برخوردم با طرف مقابل نمی تونم زود جو شوخی بگیرمو راحت باشم .... مخصوصا با این که قراره به خاطر این پروژه کاری دو سه هفته ای رو با هم باشیم  

اصلاا باید فک کنم دارم با علی و محمد و مثنی دوستام دارم حرف میزنم 

آره این طوری بهتره 

مشکل اینجااس که از آدمای رسمی انتقاد میکنن اینا ....


رااستی برای ولنتاین چیکار کردین ؟؟!! خوش گذشت ؟؟  

من و علی برای هم روز 13 رو جشن گرفتیم اسمشو گذاشتیم جشن مجردهااا 

یعنی واسه دختر پسرایی که با هم دوست معمولین .... بلـــــــــــــــه اینم از ما 

روز 14 رو هم گذاشتیم برای کسااایی که دوسشون داریم (( از خانواده و دوست و آشنا ))

هر چند ولنتاین برای همه افرادیه که دوسش داری http://s19.rimg.info/61309163ceb63192b3879fdd0fed7e3a.gif     

ولی خوب ما می خواستیم یه روز مخصوص داشته باشیم 

اونقد با هم حرف زدیم ... دلم براااااااااااااش تنگ شد http://www.html.by/images/smilies/0060.gif  

یاد روزااای افتااادم که میومد خونه مون با هم درس میخوندیم

البته اون روزا که من عمل کرده بودم و مشکل داشتم نمی تونستم درس بخونم این بود که علی میومد  تو درسا بهم کمک می کرد ... اون امتحاناشو داده بود و جزو دانشجوهای اول شده بود

... مثلاااا باید از صبح تا عصر درس بخونیم 

مامان خانومی برامون میوه و قهوه و همه چی تو اتاق میزاشت که بخوریم و بخونیم مثلااااااااا

ما هم برنامه ریزیمون این بود که دقیقااا از صبح زود که علی میومد خونه مون تا وقت ناهار رو صرف صحبت درباره بچه های دانشگاه و مسخره کردن استادا و یاد آوری بازی گوشی های دانشجو ها و پسراایی که تو دانشگاااه از من خوششون میومد و آمارمو از علی میگرفتن و برعکس دخترااایی که از علی خوششون میومد  میگذروندیم

و بعد از ناهار هم دقیقا دو یا سه ساعت راجع به آینده صحبت می کردیم

 دقیقا من یادمه فقط یک ساعت آخر رو درس می خوندیم  ...

آخرش نمی دونم چجوری واحدا رو پاس کردم  خوب ولی آخرش پاس کردم 

بیچاره علی  به خاطر من روزای امتحان رو میومد دانشگاه در حالی که اون روزا درگیر گرفتن ویزاش بود ..

هییییییییییییییی دلم برای دوستام تنگ شد   Smiley

دوستاای واقعی به این میگن .... 

من برم زیر خاک هم هم چین دوستی رو فراموووش نمی کنم

دوستی که هیچ وقت از حد دوستی فراتر نرفت .... 

[ پنجشنبه سوم اسفند 1391 ] [ 14:55 ] [ تریوا ] [ ]
آرایشگاه
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام خوبیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

داشتم تو نت مطالب  سرگرمی سرچ می کردم 

به یه مطلبی برخوردم ....  خیلی خوشم اومد ازش ... موضوعشم در مورد فرهنگ شرقی هاست ....

الانم که با خودم فک میکنم میبینم واقعاااااااااااا این طوریه اون وقت چراااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟ 

خیلی هم درکش کردم 

خودم تجربه اش نکردم و نخواهم کرد ولی چون برای خیلی از دخترای اطرافیانم اتفاق افتاده میگم درکش میکنم

خوب البته این موضوع رو آخر نوشته ام میزارم عجــــــــــــــــــــــــله نکنیـــــــــــــــــــــــن 

زحمت ترجمه اش رو کشیدم!!! http://www.freesmile.ir/smiles/10092_eival_gholi.gif


خوب بزارین ادامه حرفام رو بزنم :

میخواستم بگم این مردا عجـــــــــــــــــــــــــــــــب خلاقیتی دارن تو کوتاه کردن موهای خانوما http://www.freesmile.ir/smiles/36912_adsasd.gif

یعنی امروز رفتم آرایشگاه دادم پسره که اونجا کار میکنه  موهامو کوتاه کرد

یه مدل دادم از تو  ژورنال مدل مو که اونجا داشتن ... وقتی سشوار موهامو تموم کرد همونی شد که می خواستم 

آخه من هر وقت میرفتم آرایشگاه  موهامو کوتاه کنم همیشه ناراضی برمیگشتم 

 مثلااا می گفتم  موهامو این طوری کن اون اون طوریش میکرد کلافه

بعد مثلااا میگفتم عزیزم میخوام  موهام همین قدی بمونه فقط ستیپ باشه بالا کوتاه باشه پایینشم بلند ولی اونقد کوتاش میکرد که اصلا نمی شد موهامو ببندم  

واقعـــــــــــــــــآ همیشه بهم میگفتن بده مرد برات کوتاه کنه باور نمی  کردم این طور عالین 

اصلااا پسرا عادت دارن واسه خانوما خلاقیتشونو نشون بدن 

 ازش کارتشو گرفتم  که هر وقت برم بهم تخفیف بده  

خدااااااااااااااایی چرا دروغ بگم کارش که هیچ خودشم خوشکــــــــــــــــل و خوشتیپ بود 

از اونایی که گوشواره هم میزنه ((درسته که من از پسرایی که  گوشواره می زنن خوشم نمیاه ولی خدااااااااااااااااااااایی مـــــــــــــــاه بود شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے))

خیلی هم شوووووخ و آدم رااحتتی بود اصلاا یه جوری رفتار میکرد معذب نبودم باااهاش 

موهاااشو سیخ کرده بووود ... یه ته ریش هم گذاشته بود... بگذرد از شالی که به گردن بسته بود جذابیتی بهش میداد ... وقتی لبخند میزد کــــــــــــــــــــه هیچی نگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو 

آخیییییییییییییییییییی خیــــــــــــــــلی ماه بود !!! 

خوب بسه بزار یه کم سنگین باشم .... فکر بد نکنین 

اصلاا اگه من عرضه داشتم الان دوس پسر فابریک داشتم !!!!! بلـــــــــــــــــــــــــــه !!!!

اینو گفتم فک نکنیدخیلی .... ام ...... نـــــــــــــــــــه !! فکراتون بریزین سطل عاشغالـــــــــــــــــــی ...شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے   

فقط این افکار دخترونه ام بود !!! با سادگی بســــــــــــــــیار بیان کردم


خوب دیگه چی ؟؟ دیگه این که ؟؟؟؟!!!!! ................آهان !!!  مامانم جمعه میاد اینجا ..

فک کنم این بار 2 هفته بمووونه

آخ که چقد دلم براش تنگیده !!بغل

خیلی بده آدم از خانواده اش دور باشه ها !!

من الان به لحظاتی که مامانم پیشمه فک نمیکنم .... به لحظات دلتنگی بعد از رقتتنش فک میکنم .... چه جوری بگذرونم روزای بعدش رو  .... من تحمل ندااااااااااااااااااااااااااااااااااارم ..... girl_cray2.gif

هییییییییییییییییییییییییییییی!!!


خوب بزارین این مطلبی رو  که اول نوشته هام بهش اشاره کردمو بزارم بخونین 

تا آخرش بخونین !! 

چون یک دختر شرقی است 

اجازه بیرون رفتن با دوستانش را ندارد

هیچ دوستی در زندگیش نیست ... به همین دلیل احساس تنهایی می کند

چون یک دختر شرقی است

نمی تواند مشکلاتش را با خوانواده اش درمیان بگذارد

مشکل ما جوانان شرق این است یاد گرفته ایم صحبت کردن از  احساسات با خوانواده هایمان سوء تفاهم به وجود می آورد 

و چون یک دختر شرقی است

با جنس مخالف دوست می شود ... آن هم پنهانی ... جهت برطرف کردن نیازها  از محبت از مهربانی از اهمیت !!

تا وجود کسی را در زندگیش احساس کند ... کسی که او را درک کند به او محبت بورزد!!

و مشکل اینجاست که عاشقش می شود!!

و چون یک دختر شرقی است

این مسأله را باز هم از همه پنهان می کند .. زود دل می بندد و زود عاشق می شود و زود به او عادت میکند

و چون او یک پسر شرقی است

به دختر دروغ می گوید ... به وعده هایش عمل نمی کند

بعد از اولین دیدار خارج از خانه دختر را ترک میکند .... چرا؟؟؟!!

چون مردان شرق با دخترانی که با جنس مخالف بوده اند ازدواج نمی کنند!!

و جون یک پسر شرقی است

دختر را ترک میکند ... و خود به زندگی اش ادامه میدهد

و در آخر با دختری ازدواج میکند که می گوید (( قبل از تو عاشق هیچ مردی نبودم ))!!

و چون یک دختر شرقی است

عذاب می کشد ....در زندگیش لطمه می خورد .... به هیچ کس اعتماد ندارد

و در آخر با اولین مردی که به خواستگاریش آمد ازدواج میکند تا عشقش را فراموش کند و همانند دیگری می گوید (( قبل از تو عاشق هیچ مردی نبودم !!))

وای بر فرهنگ شرقیمان که به ما یاد داده (( راستگویی , عشق و آزادی)) را خاک کنیم !!

[ شنبه هفتم بهمن 1391 ] [ 15:13 ] [ تریوا ] [ ]
حاجی !!
سلام بچه ها خوبین؟؟

چه خبر؟؟

من از لحااظی خوشحالم هاا چون بالاخره یه کار پیدا کردم  

و اگه خدا بخواد از هفته دیگه کار رو باهاشون شروع میکنم  .... یعنی الان دقیقا من اون حالت استقرار زندگی رو دارم حس میکنم 

اصلن حس خیییییییییییییلییییییییییی خوبیه  ((نصیب همه شه )) 

حس پیروزی بعد از نبرد 


خوب بریم سر اصل مطلبی که من میخواستم آپ کنم!! 

این موضوعی که من رو به شـــــــــــــــــــــدت این طوری کرده  سبز سبز سبز سبز

لطفـــــــــــــــــــــــــــا به هیچ کس بر نخوره 


نمی دونم من چرا از هرکسی  که خوشم بیاد باید یه رفتاری از خودش نشون بده که نظرمو راجع به خودش 180 درجه عوض می کنه !!

من اون شرکت قبلیه که باهاشون کار میکردم اگه یادتون باشه ؟؟!! ((ایرانی بودن و از کار کردن باهاشون خیلی خوشحال بودم و راحت ...... هر چی باشه هم وطنین  بغل)) 

مدیر پروژه ام هم که مردی بسیار متدین و مؤمن واقعااا خیلی مورد احترام من بود  ((توجه داشته باشین  ... بـــــــــــــــــــــــود !!)) 

درسته بعضی مواقع امر به معروف و نهی از منکر می کرد(( به خاطر این که حجاب ندارم)) ولی به هر حال من نمی دونم درست یا اشتبااه خیلی بهش احترام میذاشتم  چون هر چی باشه این هم عقیده شه ... من میگفتم به حساب محبت پدر به دخترشه   

و من تو خانواده اای بزرگ شدم که به هیچ وجه  دیندار نیستن ((چون پدرم من بی دینه و اصلا به دین هیچ اعتقادی نداره ))

به خاطر اینه که می گم به مردان متدین و مؤمن احترام میزارم  ... چون قبلا تو زندگی من نبودن 

برمیگردیم سر همون مدیر  پروژه ام واقعاا مرد بسیار خوبی بود  .. داشت برام کار  هم پیدا میکرد  حتی به چند تا از شرکتای دوستاش تماس گرفت و کلا پیگیر کارام بود و من واقعاا ازش ممنون بودم 

تا اینکه اون  روز با من تماس گرفت و بحث رو از کار به جاهای دیگه منحرف کرد و صحبتای الکی  (( راجع به همون موضوعای مسخره )) که اگه حجاب نداشته باشم میرم جهنم و از این حرفا ...  

به نظر من هر چیز عقیده ایه تحمیلی که نیست وقتی یه کاری رو میکنی که بهش اعتقاد نداری  فقط داری ادا در میاری همیـــــــــــــــــــــن!!

تازه بهم میگه دیگه نماز هم نخون  ... روزه هم نگیر  ... خدا ازت قبول نیمکنه .....

باشه چشم!!!  و من چقدر به حرفای دور و برم اهمیت می دم !!! 

حالا بحث حجاب رو قبول کردیم و گفتیم اینم امر ب معروف و نهی از منکره خوب باز فرعی از فروع دینه 

اما :

اون روز مسج داده بهم بیا اس ام اس بازی کنیم تو از خانواده دوری و من هم از زن و بچه هام دورم بالاخره باید یه جوری خودمونو سرگرم کنیم دیگه ؟!!

من با خودم : جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ؟؟؟

این آدم به اصطلاح مؤمن چی با خودش فک کرده ؟؟؟؟؟؟

جواب اس ام اسشو ندادم ....

بعدش اس زد صدای خنده هات هنوز تو گوشمه .... نمی دونی چقد بهت عادت کردم ... از یادم نمیری 

و چندتا اس ام اس های الکی حال به هم زنی  سبز  سبز سبز

و این گذشت ...

جوابش رو ندادم چون تو شوک بودم  یعنی نمی دونستم دقیــــــــقا منظورش چیه ((هر چی باشه جای پدرمو داره ))خنثی

دیشب متأسفانه یادم رفت گوشیم رو سایلنت کنم و ساعت 4:45 دقیقه صبح صدای زنگ اس ام اس موبایلم من رو از خواب نازم بیدار کرد 

گوشی رو باز کردم میبینم حاجی اس داده(( دوستت دارم )) یولتعجبتعجبتعجب

بخدا میخواستم بهش اس بدم (( مؤمن خدا الان وقت نماز صبح و مناجات با خداست )) 

خواستم باهاش تماس بگیرم بگم این مسخره بازیا چیه و مثلاا حاجی حرام و حلال حالیش میشه  ... بعد هر چی فک کردم می بینم دینمون اونقد بهش این اجازه رو داده که با یه دلایلی می گه که میشه با من رابطه داشته باشه اونم از نوع سالم و حلالش... سبزسبز

نمی دونم چطوری بهش بفهمونم  هر دختر بی حجابی بی اخلاق نیــــــــــــــــــــــــــــــست به خدا عصبانی

اونم خدا رو میشناسه 

اونم خانواده داره !!

اونم پدر و برادری داره روش غیــــــــــــــــــــــــــرت دارن ... اینو بفهمین 

آدما رو از ظاهرشون نسنجیــــــــــــــــــن لطفااااعصبانی

یاد خانواده خودم افتادم 

پدری بی دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن .... پدری که تا الان خودمم نمی دونم به چی اعتقاد داره ؟؟؟!!!!

بهتره بگم به هیچی اعتقاد نداره !!!! پدری که نماز خوندن رو به بچه هاش یاد نداد برعکس بقیه هایی که می شناختم بچه هاشون رو با لگد برای نماز صبح بیدار میکردن پدرم نماز رو قدغــــــــــــــــــــن کرده بود تو خونه !! قهر

پدری که حلال  حرام رو نمی دونه 

هیچ وقت نگفت این کار رو نکن چون حرامه 

فقط میگفت قبل از انجام هر کاری فک کن در شآن خانواده ما هست یا نه ؟؟؟!!!shame on you 

بلـــــــــــــــــــه !!!!  از همین پدر بی دینه من یاد گرفتم  اگه یه دختر با لباس  خییییییییییییییلییی باز که از نظر من مناسسب نیست  دیدم (( تو خیابون ))هیچ وقت درموردش بد فکر نکنم و نظر ندم   لباس پووشیدن خودمون هم از نظر بعضی خانواده ها مناسب نیست دلیل نمیشه که اونا بخوان راجع به  ما بد فک کنن 

همیشه هم من رو از آدمایی که ادای مؤمنارو در میارن  می ترسوند چیزی میگفت که هیچ وقت درموردشون این طور فکر نمی کردم 

میگفت وقتی بزرگتر شدی بیشتر میفهمی ...

من بزرگتر شدم حالم داره ازشون بهم میخوره ... 

میدونم دقیقا این آقا الان 100 دلیل قرآنی میاره که  همچینم رفتارش دور از عرف دینی نیست!!!

1- اینکه تو اسلام یه مرد می تونه با 4 تا زن ازدواج کنه (( که تو قرآن هم ذکر شده ))

2- صیغه ای که خود آخوندا برای خودشون آوردن و هم چین چیزی تو قرآن نوشته نشده 

به هر حال دلاااایل زیادی داره برای خودش

اگه هم بخوام بهش بگم من اندازه دخترتم ... می دونم آخرش میگه عائشه 9 سالش بود که زن پیامبر شد 


واقعااا بعضی موقع ها با خودم فکر میکنم یعنی وااااقعااااااااااا اون زمونا اسلام برای عدالت اومده بود ؟؟؟؟؟!!!!!

عدالت بین زن و مرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

من که شک میکنم این طور بوده !!!!

[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 17:3 ] [ تریوا ] [ ]
اولین نوشته های 2013
سلام بچه هااا خوبین؟؟

همون طور که گفتم اصلاا وقت نداشتم بیام نت 

خونه عموم اینا اومدن و سرم خیییییییییلی شلوغ بود 

یک هفته ای هم میشه که تعطیلات تموم شد 

شب کریسمس هم تو مرکز شهر اتیش بازی سال جدیدو داشتیم که تا ساعت 1 شب ادامه داشت 

بعد از اونم دوستای دانشگاهم ((علی و میزو و مثنی هم اومده بودن )) باهاشون به شــــــــــــــــــــــدت خوش گذروندم 


به هر حاال امیدوارم این سال از هر لحاظ با سال 2012 فرق داشته باشه 

آخرین خبرای این روزا اینه که برای سال جدید یه کار با یه شرکت ایرانی پیدا کردم که قراره پروژه اشون هفته دیگه شروع بشه و تو این پروژه باهاشون باشم البته خدا کنه زود جواب بدن دق کرردم از خونه نشینی


دیگه اینکه اینجانب آشپزی یاد گرفتــــــــــــــــــــــــم

زن عموم بهم یاد داد .... الان که فک میکنم آشپزی هم چین سخت هم نیستااا  فقط یه کم حوووصله می خواد


از توصیه های داداشم (( خانوم مهندس هر چی می خوای باش فقط خانوم خونه نباااش ))

من این طور برداشت کردم که منظورشه خانوم مهندس و خانوم خونه رو باهم باشم .... نه !!!!


درد دل خودم :

تقصیر خودش بود  که توقعاتم رو برد بالا  حالا ازش همه چیز می خوام , همه چیـــــــــــــــز 

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 15:21 ] [ تریوا ] [ ]